عرصه
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
عرصه . [ ع َ ص َ ] (از عربی، اِ) عرصة.میدان و صحرا. (ناظم الاطباء). میدان . (غیاث ). فارسیان، عرصه را به معنی مطلق میدان استعمال نمایند و لهذا عرصه ٔ شطرنج و عرصه ٔ آفاق و عرصه ٔ بزم آمده است . (از آنندراج ). پهنه . فراخنا. ساحت . فضا : کهینه عرصه ای از جاه او فزون ز فلک کمینه جزوی ازقدر او مه از کیوان . رودکی . چندانت بود فتح که در عرصه ٔ عالم هر روز بگویند به هرجا خبر فتح . مسعودسعد. صبح صادق عرصه ٔ گیتی را به نورجمال خویش منور گردانید. (کلیله و دمنه ) و گردانیدن پای از عرصه ٔ یقین . (کلیله و دمنه ). عرصه ٔ امید بر ایشان فراخ میدار. (کلیله و دمنه ). پندار سر خر و بن خار در عرصه ٔ بوستان ببینم . خاقانی . دوم آنکه عرصه ٔ عربیت فسحتی تمام و اتساعی کامل دارد. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ص ٨). خوف و رعب عرصه ٔ سینه ٔ ایشان را فرا گرفت . (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ص ٢٧٤). عرصه ای کش خاک زر دَه دَهی است زر به هدیه بردن آنجا ابلهی است . مولوی (مثنوی ج ٤ ص ٣١١). عرصه ٔ دنیا مجال همت او نیست روز قیامت نگر مجال محمد. سعدی . خسروا گوی فلک در خم چوگان تو باد ساحت کون و مکان عرصه ٔ میدان تو باد. حافظ. ای مگس عرصه ٔ سیمرغ نه جولانگه تست عرض خود میبری و زحمت ما میداری . حافظ. عرصه ٔ بزمگاه خالی ماند از حریفان و جام مالامال . حافظ. مرد مصاف در همه جا یافت می شود در هیچ عرصه مرد تحمل ندیده ام . صائب . میدان، عرصه ٔ اسب دوانی وچوگان بازی . (از منتهی الارب ). - به عرصه ٔ ظهور رسیدن ؛ متولد شدن . پدید آمدن . (فرهنگ فارسی معین ). - پا به عرصه ٔ ظهور نهادن ؛ متولد شدن . پدید آمدن . (فرهنگ فارسی معین ). - عرصه ٔ اسب دوانی ؛ محل و میدان اسب دوانی . اسپریس . - عرصه ٔ بزم ؛ میدان و فضا و ساحت جشن . - عرصه ٔ پیکار ؛ میدان جنگ . رزمگاه . - عرصه ٔ جنگ ؛ رزمگاه . میدان جنگ . - عرصه را بر کسی تنگ گرفتن ؛ او را در تنگنا و در مضیقه قرار دادن . بر کسی سخت گرفتن . (از فرهنگ عوام ). او را زبون و مستأصل کردن . - عرصه ٔ رزم ؛ میدان پیکار. رزمگاه . - عرصه ٔ زمین ؛ سطح زمین . (ناظم الاطباء). - عرصه ٔ کارزار ؛ رزمگاه . میدان نبرد. - عرصه ٔ محشر ؛ صحرای قیامت . (ناظم الاطباء). آنجا که حساب اعمال مردمان را رسند. آنجا که مردمان حشر کنند. - عرصه ٔ هیجا ؛ میدان نبرد. رزمگاه . ◄ سرزمین : از عرصه ٔ خراسان بر بایدخاستن و به قهستان ... (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ). رسول را بر جمله ٔ طاعات باز گردانید و از عرصه ٔ ملک خراسان برخاست . (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ). ناحیت ناردین در عرصه ٔ اسلام افزود. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ). ◄ جنگ گاه . (منتهی الارب ). باهة. (منتهی الارب ). میدان نبرد. رزمگاه . میدان . (غیاث ) : زود بینی ز عرض مرکب او عرصه ها تنگتر ز حلقه ٔ میم . ابوالفرج رونی . در تضاعیف این حالات هنوز «کیوک » باز نرسیده بود و عرصه خالی می نمود. (جهانگشای جوینی ). ◄ بساط شطرنج . (غیاث ) (ناظم الاطباء). صفحه ٔ نرد و شطرنج و غیره . (یادداشت مرحوم دهخدا). رقعه ٔ شطرنج . صفحه ٔ شطرنج . نطع. بساط نرد. سفره : پس عرصه بیفکند و فروچیدش مهره هر زخم که او میزد بس کارگر آمد. سوزنی . که شاه ارچه در عرصه زورآور است چو ضعف آمد از بیدقی کمتر است . سعدی . بازی به کنار عرصه بهتر پیداست . واعظ قزوینی . - عرصه ٔ شطرنج ؛ بساط شطرنج . نطع. صفحه ٔ شطرنج . رقعه ٔ شطرنج : بر عرصه ٔ شطرنج ثنا گفتن تو صدر من سوزنیم بیدق و صاحب شرفان شاه . سوزنی . یا للعجب پیاده ٔ عاج عرصه ٔ شطرنج بسر میبرد و فرزین میشود. (گلستان سعدی ). تا چه بازی رخ نماید بیدقی خواهیم راند عرصه ٔ شطرنج رندان را مجال شاه نیست . حافظ. ◄ آن قسمت از زمین که بر آن بنائی نباشد. مقابل بنا. (یادداشت مرحوم دهخدا). زمین . مقابل اعیان . زمینی . مقابل هوایی : به وقت نهضت فرموده بود تا از بهر مسجد جامع به غزنه عرصه ای اختیار کنند. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ص ٤٢٠). زید همگی و تمامی شش دانگ خانه ٔ، واقع در فلان کوچه را از عرصه و بنا فروخت به ... (یادداشت مرحوم دهخدا). - عرصه ٔ خانه ؛ زمین خانه . در مقابل اعیان . - عرصه و اعیان ؛ مجموع زمین و بنای متعلق به آن زمین . زمین و ساختمان . ◄ در مجمل التواریخ گلستانه دو جا این کلمه در معنی فاصله ٔ زمانی بکار رفته است مرادف عرض (اگر مصحف عرض نباشد) : در عرصه ٔ یک ماه در هفت جا نمود سنگر کرده بفاصله ٔ یک میدان تفاوت سنگرها از یکدیگر بود. (مجمل التواریخ گلستانه ). کریم خان به استعداد لشکر پرداخته اسب و سرانجام طلبیده در عرصه ٔ دو ماه خود را ساخته . (مجمل التواریخ گلستانه ).