عراقی | عشاقنامه | فصل هشتم | غزل
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
ای شده چشم جان من به تو باز از تو در دل نیاز و در جان آز شب اندوه من نگردد روز تا نبینم جمال روی تو باز تو ز فارغی و ما داریم بر درت سر بر آستان نیاز در دلم آرزوی عشق تو را نیست انجام، اگر بود آغاز مرغ جانم ز آشیانه تن جز به کویت کجا کند پرواز؟ بیش ازینم ز خویش دور مدار تا نگردد دریده پرده راز آخر، ای آفتاب جان افروز سایهای بر من ضعیف انداز از تو ما را گذر نخواهد بود گر اهانت کنی وگر اعزاز در غمت هر نفس عراقی را با خیالت حکایتی است دراز
عاشقی ترک خواب و خور کرده جای خود را ز گریهتر کرده حیرت حسن دوست جانش را از تن خویش بیخبر کرده دایم اندر نماز و روزه عشق درس عشاق را ز بر کرده پیش تیر ارادت معشوق جگر خویش را سپر کرده کارش از دست خود بدر رفته یارش از کوی خود بدر کرده در ره کوی دوست بیسر و پا دل و جان داده، پا ز سر کرده همت عالیش عراقی را سفر راه پرخطر کرده