عراقی | عشاقنامه | فصل ششم | سر آغاز
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
ساقیا، باده صبوح بده عاشقان را غذای روح بده باده عشق ده به ما مستان میبده «مای» ما ز ما بستان در دلم نه حلاوت مستی تا شود نیستی من هستی زان صراحی، که جام رضوان است بادهای ده، که جرعهاش جان است ای که بر یاد لعل دلجویت باده ناخورده، مستم از بویت نفسی بازپرس مستان را راحتی بخش میپرستان را سوختم، سوختم، در آتش شوق بیخودم کن دمی به باده ذوق عجب آید مرا ز بادهپرست باده عشاق ناچشیده و مست در بیابان، به فصل تابستان چون ببارد به تشنهای باران گرچه یک لحظه زآن بیاساید هم به آب اشتیاقش افزاید میبیفزا، چو شوقم افزودی روی پنهان مکن، چو بنمودی باز مخمور عشق را میده چون مدامم دهی، پیاپی ده تا دگربار مستی آغازم وین غزل را انیس خود سازم: