عراقی | عشاقنامه | فصل سوم و چهارم | حکایت
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
بود معروف زادهای عاقل مستعد و محصل و فاضل کرده تحصیل علم حکمت و شرع طالب اصل کار و تارک فرع مرد سالک، جوان صاحب درد رخ سوی خانقاه شبلی کرد به ارادت درآمد از در او تا رهاند ز بار خود سر او شیخ شبلی ز عالم تجرید عشق فرمود اولا به مرید گفتش: اول به حسن عاشق شو وندر آن عشق نیک صادق شو پس بیا، چون صفات شد حاصل تا رسانم تو را به عالم دل چون مرید آن سخن شنید از شیخ این اشارت به جان خرید از شیخ امر شیخش چو آن چنان آمد به خرابات عاشقان آمد گوش کن تا: ، چها مقدر فرد در کرامات شیخ تعبیه کرد چون که از خانقه برون آمد بوی شوقش به اندرون آمد در گذرگه کسی که اول دید دل بدو داد و عشق او بخرید حسن او را به چشم عشق بدید عشق او بر وجود خویش گزید زو دماغ دلش معطر شد در دلش عشق او مقرر شد گشت ناگاه از هوای دلش بسته در دام عشق پای دلش وان که بربود ناگهان دل وی به خرابات رفت و او در پی بخرابات رفت و سر بنهاد با خراباتیان خراب افتاد قرب سالی مرید عاشق مست در خرابات بود باده به دست ز آتش عشق دوست میجوشید باده عشق او همی نوشید چون خودی خودش ز یاد برفت خرمنش جملگی به باد برفت عشق «اویی» او ازو بربود او نه معدوم ماند و نه موجود شیخ شبلی به چشم حال بدید که به غایت رسید کار مرید از خراباتیش طلب فرمود نقد آن عشق را عیار افزود زان مجازش حقیقی بنمود قفل غم از در دلش بگشود زان میانش به خلوتی بنشاند کاندر آن لوح سر عشق بخواند مرد عاشق چو پیر خلوت شد از میمهر مست حضرت شد چون که در راه عشق صادق شد مقتدای هزار عاشق شد
آن شنیدی که عاشقی جانباز وعظ گفتی به خطه شیراز؟ سخنش منبع حقایق بود خاطرش کاشف دقایق بود روزی آغاز کرد بر منبر سخنی دلفریب و جان پرور بود عاشق، زد از نخست سخن سکه عشق بر درست سخن مستمع عاشقان گرم انفاس همه مستان عشق بیمیو کاس گرم تازان عرصه تجرید پاکبازان عالم توحید عارفی زان میان بپا برخاست گفت: عشاق را مقام کجاست؟ پیر عاشق، که در معنی سفت از سر سوز عشق با او گفت: نشنیدی که ایزد وهاب گفت: «طوبی لهم و حسن مب»؟ این بگفت و براند از سر شوق سخن اندر میان به غایت ذوق ناگهان روستاییی نادان خالی از نور، دیده دل و جان ناتراشیده هیکلی ناراست همچو غولی از آن میان برخاست لب شده خشک و دیدهتر گشته پا ز کار اوفتاد، سر گشته گفت: کای مقتدای اهل سخن غم کارم بخور، که امشب من خرکی داشتم، چگونه خری؟ خری آراسته به هر هنری خانهزاد و جوان و فربه و نغز استخوانش، ز فربهی، همه مغز من و او چون برادران شفیق روز و شب همنشین و یار و رفیق یک دم آوردم آن سبک رفتار به تفرج میانه بازار ناگهانش ز من بدزدیدند از جماعت بپرس: اگر دیدند؟ مجلس گرم و غرقه در اسرار چون در آن معرض آمد این گفتار حاضران خواستندش آزردن خر ز مسجد بپا گه آوردن پیر گفتا بدو که: ای خرجو بنشین یک زمان و هیچ مگو نطق دربند و گوش باش دمی بنشین و خموش باش دمی پس ندا کرد سوی مجلسیان: کاندرین طایفه، ز پیر و جوان هرکه با عشق در نیامیزد زین میانه به پای برخیزد ابلهی، همچو خر، کریه لقا چست برخاست، از خری، برپا پیر گفتا: تویی که در یاری دل نبستی به عشق؟ گفت: آری بانگ بر زد، بگفت: ای خر دار هان! خرت یافتم بیار افسار ویحک! ای بیخبر ز عالم عشق ناچشیده حلاوت غم عشق خر صفت، بار کاه و جو برده بیخبر زاده، بیخبر مرده از صفاهای عشق روحانی بیخبر در جهان، چو حیوانی طرفه دون همتی و بیخبری که ندارد به دلبری نظری هر حرارت، که عقل شیدا کرد نور خورشید عشق پیدا کرد هر لطافت، که در جمال افزود اثر عشق پاکبازان بود گر تو پاکی، نظر به پاکی کن منقطع از طباع خاکی کن سوز اهل صفا به بازی نیست عشقبازی خیالبازی نیست رو، در عشق آن نگارین زن که تو از عشق او شدی احسن هر که عشقش نپخت و خام بماند مرغ جانش اسیر دام بماند عشق ذوقی است، همنشین حیات بلکه چشم است بر جبین حیات عشق افزون ز جان و دل جانی است بلکه در ملک روح سلطانی است گاه باشد که عشق جان گردد گاه در جان جان نهان گردد گاه جان زنده شد، حیاتش عشق گاه شد چون زمین، نباتش عشق آب در میوه خرد عشق است بلکه آب حیات خود عشق است لذت عشق عاشقان دانند پاکبازان جان فشان دانند