عراقی | عشاقنامه | فصل دوم | غزل
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
ای ملامت کنان بیحاصل سعی کمتر کنید در باطل هستم آشفته بر رخی، که برو شد پری واله و ملک مایل هست وصف جمال و نعت لبش برتر از فکر سامع و قایل دل دیوانه در سر زلفش کی به زنجیرها شود عاقل؟ هرکه یکبار در همه عمرش التفاتی کند، شود مقبل از خیالش چه شاکرم! کو نیز نیست از حال عاشقان غافل ای صبا، ای صبا، غلام توام گر گذاری کنی بدان منزل حال بیچارگان بادیه را برسانی بیار در محمل گو: عراقی در آرزوی رخت جان همی داد و حسرت اندر دل
ای ز روی تو آفتاب خجل وز لبت آب زندگی حاصل عاشقان را خیال عارض تو در شب تیره نور دیده و دل زانکه روی تو را ز غایت لطف برگ گل شرمسار و لاله خجل ز آرزوی قد تو سرو سهی خشک بر جای مانده پا در گل ای لبت را اسیر آب حیات وی رخت را غلام شمع چگل از برای کمند گیسویت رشته جان عاشقان مگسل رمقی بود باقی از جانم که تو ناگه بدو شدی واصل وای اگر خاطرت به جانب ما لحظهای دیرتر شدی مایل اتفاقی عجب: عراقی و وصل! زانکه آشفته گم کند منزل