عراقی | دیوان اشعار | غزلیات | غزل شماره ۳۲
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
مشو، مشو، ز من خستهدل جداای دوست مکن، مکن، به کفاند هم رهاای دوست برس، که بیتو مرا جان به لب رسید، برس بیا که بر تو فشانم روان، بیاای دوست بیا، که بیتو مرا برگ زندگانی نیست بیا، که بیتو ندارم سر بقاای دوست اگر کسی به جهان در، کسی دگر دارد من غریب ندارم مگر تو راای دوست چه کردهام که مرا مبتلای غم کردی؟ چه اوفتاد که گشتی ز من جداای دوست؟ کدام دشمن بدگو میان ما افتاد؟ که اوفتاد جدایی میان ماای دوست بگفت دشمن بدگو ز دوستان مگسل برغم دشمن شاد از درم درآای دوست از آن نفس که جدا گشتی از من بیدل فتادهام به کف محنت و بلاای دوست ز دار ضرب توام سکه بر وجود زده مرا بر آتش محنت میازماای دوست چو از زیان منت هیچگونه سودی نیست مخواه بیش زیان من گداای دوست ز لطف گرد دل بیغمان بسی گشتی دمی به گرد دل پر غمان برآای دوست ز شادی همه عالم شدست بیگانه دلم که با غم تو گشت آشناای دوست ز روی لطف و کرم شاد کن بروی خودم که کرد بار غمت پشت من دوتاای دوست ز همرهی عراقی ز راه واماندم ز لطف بر در خویشم رهینماای دوست