عذاب
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
عذاب . [ ع َ ] (ع اِ) آنچه دشوار باشد بر انسان و او را از قصدش باز دارد. (از اقرب الموارد). ج، اَعذبة. ◄ نکال . (قطرالمحیط). ◄ هر چه به نفس رسد از الم . (منتهی الارب ) (آنندراج ). شکنجه . (از قطرالمحیط) (از اقرب الموارد) (آنندراج ). کل عذاب فی القرآن فهو التعذیب ؛ ألا و لیشهد عذابها طائفة. فان المراد الضرب . (اقرب الموارد). سیاست و عقوبت . (ناظم الاطباء). تنبیه و زدن تازیانه .(ناظم الاطباء). ◄ جفا و بلا : خود نبینی مگر عذاب وعنا چون نمایی مرا عنا و عذاب . ناصرخسرو (دیوان، چ تقوی ص ٣٥). و بباید دانست که اطراف عالم پر بلا و عذاب است . (کلیله و دمنه ). و اگر کسی را گویند صد سال دایم در عذاب روزگار باید گذاشت . (کلیله و دمنه ). یا دینداری بودکه از عذاب بترسد یا کریمی که از عار اندیشد. (کلیله و دمنه ). اینکه می بینم به بیداری است یا رب یا بخواب خویشتن را در چنین نعمت پس از چندین عذاب . انوری . ای مالک سعیر برین راندگان خلد زحمت مکن که زحمت من بس عذابشان . خاقانی . هر که جز آن خشت نقابش نبود گرچه گنه داشت عذابش نبود. نظامی . گر هزاران سال باشی در عذاب میتوان گفتن که بس آسان بود. عطار. اگر تو برفکنی در میان شهر نقاب هزار مؤمن مخلص درافکنی به عذاب . سعدی . ♦ به عذاب آوردن ؛ به تنگ آوردن . به ستوه آوردن . ♦ عذاب ابد ؛ عذاب همیشگی و دائمی : از خطر آتش و عذاب ابد دین و خرد کرد، در حصار مرا. ناصرخسرو. ♦ عذاب النار ؛ عذاب نار. آتش جهنم . شکنجه ٔ جهنم : زینهار از قرین بد زنهار و قنا ربناعذاب النار. سعدی . ♦ عذاب الیم ؛ رنج وشکنجه ٔ سخت : خسته از محنت و بلای حجاز. رسته از دوزخ و عذاب الیم . ناصرخسرو. مگر کرده بودم گناهی عظیم که بردم در آن شب عذابی الیم . سعدی (بوستان ). ♦ عذاب بردن ؛ رنج بردن . سختی کشیدن : تا کی بری عذاب و کنی ریش را خضاب تا کی فضول گویی و آری حدیث غاب . رودکی . ♦ عذاب دادن ؛ اذیت کردن . شکنجه دادن : بار در افکن که عذابت دهد نان ندهد تا که به آبت دهد. نظامی . ♦ عذاب سقر ؛ عذاب جهنم . عذاب آخرت : زین پس تو و ترحم روحانیان خلد خاقانیا عذاب سقر کزتو باز ماند. ♦ عذاب کده ؛ محل شکنجه ؛ محل اجرای حدود و تعزیرات : مثل است این که در عذاب کده حدزده به بود که بیم زده . سنائی . ۩ کنایه از دنیاست که حضرت امیر فرمودند : الدنیا بالبلاء محفوفة. ♦ عذاب کردن ؛ شکنجه دادن : چون کند سی ساله عاصی را عذاب جاودان این چنین حکم و قضای ایزد دادار نیست . ناصرخسرو. گر جمله را عذاب کنی، ور عطا دهی کس را مجال این نه که این چون و آن چرا. سعدی . نه چنان گناهکارم که به دشمنم سپاری تو به دست خویشتن کن اگرم کنی عذابی . سعدی . ♦ عذاب کشیدن ؛ شکنجه کشیدن . دشواری کشیدن . ♦ عذاب نمودن ؛ شکنجه دادن : خودنبینی مگر عذاب و عنا چون نمایی مرا عنا و عذاب . ناصرخسرو.
عذاب . [ ع ِ ] (ع ص، اِ) ج ِ عذاب .خوش گواردی و گوارا. (از ناظم الاطباء) : پاک از آغاز و آخر آن عذاب مانده محرومان ز مهرش در عذاب . مولوی .
عذاب . [ ع َ ] (اِخ ) دهی از دهستان ولدیان بخش حومه ٔ شهرستان خوی، واقع در نه هزاروپانصدگزی جنوب خاوری خوی و سه هزارگزی خاور شوسه ٔ خوی به سلماس جلگه . سکنه ٢٢٤ تن . آب آن از رود قطور و محصولات آن غلات و حبوب و شغل اهالی زراعت و صنایع دستی آنها جوراب بافی است . (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ٤).