عدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
عدن . [ ع َ ] (ع ص، اِ) جاودان . جاودانی . جنات عدن ای، اقامة. (ناظم الاطباء). ♦ بهشت عدن ؛ بهشت اقامت . جنات عدن : یکی چون بهشت عدن، یکی چون هوای دوست یکی چون گلاب تلخ، یکی چون بت بهار. فرخی . بر دم طاوس خواهی کرد نقشی خوبتر در بهشت عدن خواهی کشت شاخ نارون . منوچهری . اندرآمد نوبهاری چون مهی چون بهشت عدن شد هر مهمهی . منوچهری . سوی بهشت عدن یکی نردبان کنم یک پایه از صلات و دگر پایه از صیام . ناصرخسرو. مهدی آخر زمان المقتفی باﷲ که هست خاک درگاهش بهشت عدن عدنان آمده . خاقانی . بهشت عدن جای حور باشد چو در دوزخ رود رنجور باشد. نظامی . بهشت عدن اگر خواهی بیا با ما به میخانه که از پای خُمَت یکسر به حوض کوثر اندازیم . حافظ. ♦ جنات عدن ؛ باغ بهشت : جنات عدن خاک در زهرا رضوان ز هشت خلد بود عارش . ناصرخسرو. سه ماه از تمنای جنات عدن به دست زبانی زبون آمدیم . خاقانی . ♦ فردوس عدن ؛ بهشت عدن : فردوس عدن گشت روان تا بفرخی باز آمدی به مرکز دارالقرار ملک . مسعودسعد.
عدن . [ ع َ ] (ع مص ) اقامت کردن . (اقرب الموارد) (منتهی الارب ) (قطرالمحیط). ◄ همیشه بودن به جایی . (قطرالمحیط) (از اقرب الموارد) (منتهی الارب ) (غیاث اللغات ) (فرهنگ نظام ). ◄ نیرو دادن زمین را به سرگین ؛ عدن الارض . (منتهی الارب ). ◄ تباه کردن درخت را به تبر و مانند آن ؛ عدن الشجر. (از اقرب الموارد) (آنندراج ) (از منتهی الارب ). ◄ برکندن سنگ . (قطرالمحیط) (منتهی الارب ). ◄ دراز شدن خرمابن . (آنندراج ) (منتهی الارب ). ◄ همیشگی کردن شتر بر علف و گیاه شور. گوالیدن و لازم گرفتن آن را. (از اقرب الموارد) (از قطرالمحیط) (از منتهی الارب ) (آنندراج ).
عدن . [ ع َ دَ ] (ع اِ) گیاهی است . (اقرب الموارد).