عجین
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(عَ) [ ع. ]<BR>۱- (ص.) سرشته شده.<BR>۲- (اِ.) خمیر.<br>
فرهنگ فارسی معین
(عَ) [ ع. ] ۱- (ص.) سرشته شده. ۲- (اِ.) خمیر.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
عجین . [ ع َ ] (ع مص ) سرشتن و خمیرکردن . (منتهی الارب ) (آنندراج ). آمیختن : آبش همه از کوثر و از چشمه ٔ حیوان خاکش همه از عنبر و کافور عجین است . منوچهری . جان تو بر عالم علوی رسد چون کنی مر علم را با جان عجین . ناصرخسرو. ◄ بر عجان کسی زدن . (منتهی الارب ). ◄ دست زدن شتر ماده بر زمین در رفتن . ◄ تکیه بر زمین نمودن برای برخاستن از جهت پیری و ضعف . (منتهی الارب ) (آنندراج ). ◄ (اِ) خمیر. (منتهی الارب ) (اقرب الموارد). ◄ (ص ) سرشته . (آنندراج ) (منتهی الارب ). ◄ مخنث . (منتهی الارب ). ج، عُجُن . ◄ نرم و سست از مرد و زن . ◄ گول . ◄ گروه بسیار. (آنندراج ).
مترادف و متضاد واژهدان
آمیخته، سرشته خمیر
واژگان فارسی سره واژهدان
درهم شده، آمیخته، آغشته