عتک
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
عتک . [ ع َ ت َ ] (ع مص ) خواهش نمودن و میل نمودن به سوی موضعی . ◄ بزرگ ومهتر گردیدن زن . ◄ استوار و راست کردن مقصد و مراد خود را. ◄ سرخ شدن کمان از کهنگی . (منتهی الارب ). ◄ نیک ترش گردیدن شیر و نبیذ. ◄ خشک گردیدن کمیز برران ناقه . ◄ چفسیدن بوی خوش به کسی . ◄ سیاست و حفاظت بلد را. ◄ دو تا داشتن دست را بر سینه . ◄ پاییدن و ثبات ورزیدن بر دلیل خود. ◄ زدن کسی را و از زدن او باز نایستادن . (منتهی الارب ).
عتک . [ ع َ ] (اِخ ) وادیی است به یمامه در دیار بنی عوف بن کعب بن سعدبن زید مناةبن تمیم . (از معجم البلدان ).
عتک . [ ع َ ] (ع اِ) دهر. (اقرب الموارد) (منتهی الارب ). یقال مضی علیه عتک ؛ أی دهر. (اقرب الموارد).