عبید زاکانی | دیوان اشعار | مقطعات | شماره ۷ - در یاس از خلق و توکل به خدا
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
نماند هیچ کریمی که پای خاطر من ز بند حادثه روزگار بگشاید خیال بود مرا کان غرض که مقصود است حصول آن غرض از شهریار بگشاید بدان هوس بر سلطان کامران رفتم که از عطای ویم کار و بار بگشاید ز پیش شاه و وزیرم دری گشاده نشد مگر ز غیب دری کدر کار بگشاید عبید حاجت از آن درطلب که رحمت او اگر ببندد یک در هزار بگشاید