عبدالحی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
عبدالحی . [ ع َ دُل ْ ح َی ْی ] (اِخ ) منشی، از خطاطان مشهور و در خط نستعلیق سرآمد بود، در زمان سلطان سعید مدتی صاحب دیوان انشاء بود مناشیر مینوشت وبعد از واقعه ٔ قراباغ منظور نظر تربیت امیرحسن بیک شده تا آخر حیات در ملازمت سلاطین آق قوینلو به همان منصب اشتغال داشت . (از حبیب السیر ج ٤ چ دوم ص ١٠٨).
عبدالحی . [ ع َ دُل ْ ح َی ْی ] (اِخ )بعلی بن ابی بکر البعلی معروف به طرزالریحان . عالم به ادب بود، او را دیوانی است . وی به سال ١٠٣٤ م . به دمشق متولد و در ١٠٩٩ م . درگذشت . (از الاعلام زرکلی ).
عبدالحی . [ ع َ دُل ْ ح َی ْی ] (اِخ ) ابن احمدبن محمدبن العماد العکری الحنبلی، مکنی به ابوالفلاح مورخ، فقیه، عالم به ادب بود. از تالیفات اوست : شذرات الذهب فی اخبار من ذهب در هشت جزء و غیره . وی به سال ١٠٣٢ هَ . ق . متولد و در ١٠٨٩ درگذشت . (از الاعلام زرکلی ).