عامل
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(مِ) [ ع. ]<BR>۱- (اِفا.) عمل کننده.<BR>۲- کارگزار، کسی که امور مالی یا ملکی کس دیگر را اداره کند.<BR>۳- والی، حاکم.<BR>۴- در قدیم بزرگترین مأمور وصول مالیات.<BR>۵- (اِ.) هر عنصر ریاضی مانند عدد، حرف و عبارت که جزیی از یک حاصل ضرب باشد.<BR>۶- نمایندة شرکت، سازمان یا ارگان دیگر برای فروش کالای آنها.<br>
فرهنگ فارسی معین
(مِ) [ ع. ] ۱- (اِفا.) عمل کننده. ۲- کارگزار، کسی که امور مالی یا ملکی کس دیگر را اداره کند. ۳- والی، حاکم. ۴- در قدیم بزرگترین مأمور وصول مالیات. ۵- (اِ.) هر عنصر ریاضی مانند عدد، حرف و عبارت که جزیی از یک حاصل ضرب باشد. ۶- نماینده شرکت، سازمان یا ارگان دیگر برای فروش کالای آنها.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
عامل . [ م ِ ] (ع ص ) کارکن و صنعتگر. ◄ کسی که با دست کار کند. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). هر که با دست کار گل ساختمان و بناء آن کند. (از اقرب الموارد) (المنجد) گلکار. ◄ کسی که متصدی کارهای دیگر شوددر امور مالی و غیره . (المنجد). ضابط. (ناظم الاطباء). ◄ دیوانی . نوکر. دولت . رئیس . والی . حاکم . (المنجد). ج، عمال و عاملون و عمله : به معزولی به چشمم در نشستی چو عامل گشتی از من چشم بستی . نظامی . نهد عامل سفله بر خلق رنج که تدبیر ملک است و توفیر گنج . سعدی (بوستان چ یوسفی ص ١٥٧). نیاورده عامل غش اندر میان نیندیشد از رفع دیوانیان . سعدی . تا نگویی که عاملان حریص نیکخواهان دولت شاهند. سعدی . ◄ دانا. زبردست در هر کاری . ◄ وکیل و کارگزار. (ناظم الاطباء). ◄ کلمه ای که بدان اعراب کلمه ٔ دیگر تغییر می کند. ج، عوامل . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (تعریفات ) (مهذب الاسماء).و رجوع به عوامل شود.
مترادف و متضاد واژهدان
آژانس پیشکار، کارپرداز، کارگزار، نماینده مامور، مزدور بااثر، ثمربخش، موثر صانع، فاعل، کننده
فرهنگ طیفی واژهدان
فاعل عملی، کاربردی کارآ، مؤثر فعال، مشغول کار حرکت دهنده، اثرگذارنده، کننده، پرتوافکن، انجامدهنده، فرماندهنده متوجه، رویکننده -آور <هیجان-آور>، -انگیز <هیجانانگیز>
متصدی دستگاه، اپراتور، راننده، گرداننده، عنصر، مأمور، مباشر، پیشکار، گماشته، دستنشانده، اجیر، مزدور، بازیگر، اجراکننده، انجامدهنده، وسیله بودن والی، فرستاده، معاون، فرد جایگزین دلال، تاجر، تولید کننده آژان، پلیس، شهربانی نماینده، کارگزار مدیر، اولیا، مدیران، عوامل، ایادی، کارگزاران، گردانندگان
واژگان فارسی سره واژهدان
کنشگر، گماشته، کننده، کارگزار، کارگذار، کارکن، کاردار، پیشکار، انگیزه