عاقل
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(ق) [ ع. ] (ص.) خردمند.<br>
فرهنگ فارسی معین
(ق) [ ع. ] (ص.) خردمند.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
عاقل . [ ق ِ ] (ع ص )خردمند. دانا. هوشیار و زیرک . (ناظم الاطباء). ج، عقلاء و عُقّال و عاقلون . (منتهی الارب ) (مهذب الاسماء) (آنندراج ) (اقرب الموارد). مقابل دیوانه : حکیمان زمانه راست گفتند که جاهل گردد اندر عشق عاقل . منوچهری . عاقل کامل تأمل در این حکایت کند. (کلیله و دمنه ). و بدین مقامات و مقدمات هرگاه که حوادث بر عاقل محیط شود باید که در پناه صواب رود. (کلیله و دمنه ). دو عاقل را نباشد کین و پیکار نه داناخود ستیزد با سبکبار. سعدی (گلستان ). از این به نصیحت نگوید کست اگر عاقلی یک اشارت بست . سعدی (بوستان ). ◄ آهو و آهوئی که بر کوه بلند رود. (اقرب الموارد) (ناظم الاطباء). ◄ دهنده ٔ دیه ٔ کشته شده . (ناظم الاطباء) (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). ◄ عصبه ٔ مرد که وارث او شوند مانند پدر و جد تا هر طبقه که بالا رود و فرزند فرزندتا هر طبقه که پائین رود. (منتهی الارب ).
عاقل . [ ق ِ ] (اِخ ) وادیی است که اِمَرة در بالای آن و رمه در پائین آن است و پر از طلح بود. (معجم البلدان ).
عاقل . [ ق ِ ] (اِخ ) ابن کلبی گوید کوهی است که حارث بن آکل المرار جد امری ءالقیس بدان ساکن بود. (معجم البلدان ).
فرهنگ طیفی واژهدان
هوشیار، سالم، معقول، دارای سلامت عقل، عاقله، عقلرس، رشید فهمیده، آدمحسابی، بخرد، هوشمند، باهوش بیدار، هشیار، زرنگ، متوجه، دارای فعالیت خداوند رای، خردمند بههنجار، متعادل
واژگان فارسی سره واژهدان
خردمند، هوشمند، زیرک، دانا، پخته، بخرد، باخرد، اندیشمند
فرهنگ نامهای فارسی
نام فارسی