عافیت
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
عافیت . [ ی َ] (ع اِمص ) عافیة. صحت . سلامت . تندرستی : توبه سگالی که نیز باز نگردی سوی بلا گرت عافیت دهد این بار. ناصرخسرو. عافیت را نشان نمی یابم از بلاها امان نمی یابم . خاقانی . از عافیت مپرس که کس را نداده اند در عاریت سرای جهان عافیت عطا. خاقانی . همچنین قدر عافیت کسی داندکه به مصیبتی گرفتار آید. (گلستان ). و رجوع به عافیة شود. ◄ پارسایی . زهد. (آنندراج ) : آنان که به کنج عافیت بنشستند دندان سگ و دهان مردم بستند. سعدی (گلستان ). عافیت چشم مدار از من میخانه نشین که دم از خدمت رندان زده ام تاهستم . حافظ.