عاطفت
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
عاطفت . [ طِ ف َ ] (ع اِمص ) عاطفة.عاطفه . مهربانی . مهر : پادشاه باید خدمتگذاران را از عاطفت و کرامت خویش چندان محروم نگرداند که بیکبارگی برمند و نومید گردند. (کلیله و دمنه ). یکی عاطفت سیرت خویش کرد درم داد و تیمار درویش کرد. سعدی (بوستان ). و رجوع به عاطفه شود.