ظهیر فاریابی | مثنویات | شماره ۲
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
ای به رخ رشک ارغوان و سمن هیچ دانی چه آمد از تو به من؟ تا به هجر تو مبتلا شدهام با غم ومحنت آشنا شدهام لذت عمرم آنقدر بوده است که به کوی توام گذر بوده است من که از خدمت تو دور شوم چه عجب گر ز جان نفور شوم بودم ایام وصلتای دلکش همچو گل هفتهای و لیکن خوش عشق من با رخ تو خرم بود درد و غم را لب تو مرهم بود چون حدیث از سفر درافکندی از دلم بیخ خرمی کند آب رویم به باد بردادی خونم از راه دیده بگشادی شهر بر من به زاریان بگریست که تو بیاو چگونه خواهی زیست؟ من بماندم اسیر و عاجز و خوار روز و شب بر در بساط خمار خود بر این کار تو مقرر بود بنده را خود هزینه در سر بود که تو ناگاه عهد من شکنی همچو اشکم به خاک برفکنی آخرای بیحفاظ بیمعنی هیچ حاصل نداشت آن دعوی من که از تو وفا طمع دارم لاجرم این چنین بود کارم دوستان را کسی نیازارد چون منی را کسی چنین دارد؟ من ز روز نخست دانستم وین حکایت درست دانستم که تو این عهد بشکنی با من بدرآیی به دشمنی با من همه عالم تو را خریدارند به چو من مفلست بنگذارند صد رهم عقل گفت: ای مسکین! رو پس کار خویشتن بنشین! عشق خوبان و سینه اوباش؟! نور خورشید و دیده خفاش؟! آنک سر با سپهر در نارد سرو درد سر تو کی دارد؟! این نصیحت ز عقل نشنیدم لاجرم تا سزای خود دیدم من به چنگال قهر افتاده یار در گرد شهر سر داده هرزه کاری نبود حرفت من ای دریغ آن صلاح و عفت من! دایه رویت به ماه ننموده تاب مویت صبا نفرسوده وهم را بر در تو کار نبود باد را در بر تو بار نبود بیگناهی ز بنده بر گشتی تا به گرد جهان سمر گشتی تو فکندی به خیره اندیشی با همه شهر ری مرا خویشی گر وصال منت به کام نبود یا به من میل تو تمام نبود به چه موجب فکندیم باری خیره در چنگ پیر کفتاری؟! کرده ابلیس را به عشوه سیاه دله را داده بازی روباه علت کونش سالها داده استخوانهاش در هم افتاده گر تو روزیش ناگهان بینی چست بنشسته در پس بینی راست گویی که هست اسرافیل صور در دم گرفته بیتأویل هست در بندکیر چون سندان در دهانش نمانده یک دندان! گه گهی خواندم به ناز پسر کیر خر در کس چنین مادر! چند ازین تن به غصه در دادن؟ پیر گشتم ز پیرزن گادن! گنده پیری ددی بدین زشتی خدمت نوح کرده در کشتی چون جدا کرد ناگهان ز منت در ربود آن نواله از دهنت بعد ازین رخ به خون همی شویم زار میگریم و همی گویم: کای بکرده لب تو مکاری هیچ ممکن بود که یکباری؟!