ظهیر فاریابی | قطعات | شماره ۵۳
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
ای بر سر ساکنان گردون گسترده همای دولتت پر در پای جنیبت تو افتاد از حمله هیبت تو صرصر آمد به حمایت حسامت از دست [مواهب] تو گوهر ترس از تو و بازگشت با تو پس چیست سپهر و کیست اختر؟ ای بس دم صبح را که پاست در سینه شب شکست لشکر وی بس شب خصم را که تیغت پیوست به صبح روز محشر زان روز که بهر حفظ اسلام در دست تو نور داد خنجر هر جا که دو تن فراهم آیند این است حدیث کای برادر روزی که به زخم گرز خسرو میکوفت عدوی ملک را سر چون گل که برون دمد ز غنچه بر میجوشید خون ز مغفر ای چشم سپهر در تو حیران در بنده به چشم لطف بنگر مپسند که با چنین معانی کافاق شده ست ازو معطر بیعطر بود مرا شب و روز از آتش فاقه دل چو مجمر وز غصه سروران ملکت هر لحظه رخم به خون شودتر صد بار به مدح یک به یکشان بر گردن دهر بسته زیور وین محتشمان نهاده با بخل صد منت دیگرم به سر بر تا خود به چه دانش و کفایت در ملک تو گشتهاند سرور هم طبع زمانه باش زنهار جز ناکس و بیهنر مپرور چندانک خری کری ستاند گر هیچ کری کند بده زر تا باز خرم به دولت تو خود را ز جفای این همه خر