ظهیر فاریابی | قطعات | شماره ۴۲
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
ای گشته جهان جان ز مدحت همچون لب دلبران پر از قند چون ابر و گل ست ظلم و انصاف در عهد تو این گری و آن خند یک روز به شب نشد که گردون از هیبت تو سپر نیفکند من بنده که خاطرم نهالی ست در باغ ثنای تو برومند بیبرگی اگر چه گفتنی نیست یکبارگیم ز بیخ بر کند فریاد مرا ز روزگار ست تا چند ز روز گار تا چند ای مادر روزگار هرگز تازاده به از تو هیچ فرزند تو وارث ملک روزگاری در عهده توست قطع و پیوند از دست حوادثم برون کن بدنامی روزگار مپسند