ظهیر فاریابی | قطعات | شماره ۴۰
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
ای خداوندی که خاک درگهت را ز اعتقاد خستگان تیر محنت نوش دارو کردهاند تا عروس ملک در پیوند شاهیت آمده است در جهان پیوند ظلم و فتنه یکسو کردهاند نه فلک بر خوان انعامت به پنج انگشت آز قرب ده نوبت شکم را چار پهلو کردهاند اجتماع اختران دانی که در میزان چراست خود نکو دانی که آن خدمت چه نیکو کردهاند از برای قیمت یک ذره خاک پای تو نقد هفت اقلیم گردون در ترازو کردهاند حاسدت در حبس محنت باد دایم چار میخ تا طناب خیمه آفاق شش تو کردهاند