ظهیر فاریابی | قطعات | شماره ۳۸
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
خدیو عرصه ملک و پناه دولت و دین که عقل محض سلیمان ثانیت خواند تویی که پنجه زور آزمای کین توزت به قهر جرم زمین را ز جا بجنباند سنان رمح تو بالا نشین شده چه عجب که خویش را به صف صدر خصم بنشاند جهان پناها داعی دولت تو ظهیر که در حمایت این آستانه میماند دو سال شد که درین ورطه اوفتان خیزان به خیره بارگی روزگار میراند نبود بر سر رفتن ز جایگه چون قطب ور آسیابش بر سر فلک بگرداند بلی زمانه ناساز و دهر پر شر و شور ز بس که حال دلم خیره میبشوراند به جان رسیدم و اینم بتر که نیست کسی که یک دمم ز بد روزگار برهاند بر آن نهاد دلم کام خویشتن کاکنون عنان عزم همی از تو در تو پیچاند کند ملازمت خدمت هنر جویت مگر که هم ز هنر داد خویشتن بستاند