طیار
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
طیار. [ طَ ] (ع اِ) نظم و ترتیب . ◄ زینت . ◄ زیور (به جواهر آراسته ). (دزی ج ٢ ص ٧٩).
طیار. [ طَی ْ یا ] (اِخ ) لقب جعفربن ابیطالب بن عبدالمطلب عم ّ حضرت پیغمبر صلواة اﷲ و سلامه علیه، و علت این لقب آن است که چون در غزوه ٔ موته هر دو دست مبارک وی را کُفار قطع کردند و وی درفش لشکر اسلام را همچنان با دو بازوی خویش برافراشته داشت پیغمبر اکرم فرمود: لقد ابدله اﷲ بیدیه جناحان یطیر بهما فی الجنة فسمی الطیار. (سمعانی ). وی را ذوالجناحین نیز خوانده اند. رجوع به جعفربن ابیطالب شود.
طیار.[ طَی ْ یا ] (ع ص ) فرس ٌ طیارٌ؛ اسب تیزخاطر. اسب چست و چالاک . (منتهی الارب ) (آنندراج ). ◄ (اِ) پرنده . (مهذب الاسماء). و النوع الطیارات منها [ من الذریح ] یسمی «ازغلال ». (ابن البیطار) : چو مرکبیست بزیر تو آن مبارک خنگ که نگذرد به گه تاختن از او طیار. فرخی . آراسته ای از شرف و جود همیشه چون شاخ زطیار و چو افلاک ز سیار. سنائی . ◄ زبانه ٔ ترازو. ترازوی راست (در نسخه ای از مهذب الاسماء خطی ). ترازوئی است (در دو نسخه ٔ خطی دیگر از همان کتاب ). قپان و به این معنی فارسی است . (منتخب اللغات ) : اگر اساس جهانداری بر قاعده ٔ انصاف نهید و به طیار راستی ستانید و دهید کار شما هر روز طراوت تزاید پذیرد. (بدایع الازمان تاریخ سلاجقه ٔ کرمان ). عطای او از آن بگذشت کآن را توان سختن بشاهین و به طیار. فرخی . طرار بریده سر چو طیار آویخته بیزبان ببینم . خاقانی . دین و دولت هر دوچون در کفه ٔ عدلش نشست کار عالم راست از عدلش چو طیار ایستد. سیدحسن غزنوی . ◄ نوعیست از کشتی . (مهذب الاسماء) : چو رودهائی هر یک چنان کجا افتد که گذشتن از او هر دو بازوی طیار. فرخی . اذ لیس فی الباب بواب لدولتکم و لا حمار و لا فی الشط طیار. ؟ (از یتیمة الدهر ثعالبی ). غوغا بدیوان رفتند ودوات از پیش وزیر برگرفتند و سر و پای برهنه وزیر بجست و خود را در طیار افکند. (مجمل التواریخ و القصص ). ◄ (ص ) فراهم آورده . آماده . مهیا: تعابی ؛ میل کردن یکی بجانب قومی و دیگری بجانب قومی دیگر، و این وقتی باشد که هر دو قوم برای هر یکی از آن دوطعامی طیار کرده باشند. (منتهی الارب ). در غیاث اللغات و آنندراج آمده که : فارسیان لفظ طیار را مجازاً بمعنی مهیا و آماده و مستعد استعمال کنند و تحقیق آنست که این لفظ در اصل اصطلاح قوشچیان یعنی میرشکاران است که چون جانوران شکاری از گریز برآمده مستعد و آماده ٔ پرواز و شکاراندازی میشوند گویند این جانور طیارشد، چون به این معنی شهرت گرفته مجازاً هر شی ٔ مهیارا طیار گویند و به تاء فوقانی نوشتن فارسی بودن این لفظ محل تأمل است . از بهار عجم و چراغ هدایت و سراج . (غیاث اللغات ) (آنندراج ). مؤلف غیاث اللغات گوید: به معنی جلدرفتار و جهنده و مواج است، چنانکه در منتخب و صراح . پس بمعنی درست و مهیا مجاز باشد از معنی لغوی و تفصیلش در باب تای فوقانی نوشته ام . (غیاث اللغات ). ملاطغرا خطاب بمحبوب : چو طیار کردی خدنگ نگاه به استادیت تیرگر شد گواه . محمدسعید اشرف : میپزد باز از هوای عشق او رنگ رخم گرچه با زنجیرموج باده طیارش کنم . (از آنندراج ). ◄ (اِ) تیار. بزرگترین نوعی از انجیر. ◄ (ص )مشهور و معروف در همه جا. و این اصطلاحی است مترادف سیار ولی در معنی اشد از سیر. عبدالواحد مراکشی در تاریخ خود که بهمت دزی در لیدن طبع و نشر گردیده گوید: و من شعره السیار بل الطیار قوله الخ . ◄ (اِمص ) سیر در نهر یا در دریا بر ضد جریان آب . (دزی ج ٢ ص ٧٩).