طپیدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
طپیدن . [ طَ دَ ] (مص ) اصلش تپیدن است، و یک مصدر بیش ندارد در اصل بمعنی گرم شدن است، چون کمال گرمی رابیقراری لازم است، لهذا مجازاً بمعنی غلطیدن می آید. (آنندراج ). ◄ تلواسه کردن . اضطراب . اضطراب داشتن . مضطرب گشتن . بی آرامی کردن . تبعرض . لعلعة. هیع. ترجرج . رجراج . لیعان . (منتهی الارب ) : کنون که نام گنه میبری دلم بطپد چنان کجا دل بد دل طپد بروز جدال . آغاجی (از لغت فرس چ اقبال ص ١١٦). تا سحر هر شب چنان چون میطپم جوزه ٔ زنده طپد بر بابزن . آغاجی . یکایک به برف اندرون ماندند ندانم بدانجای چون ماندند زمانی طپیدند در زیر برف ... بر آن کوه خارا زمانی طپید پس از کین و آوردگه آرمید. فردوسی . به مجلس اندر تا ایستاده ای، دل من همی طپد که مگر مانده گردی ای دلخواه . فرخی . من شعر بیش گویم، تا شاه را خوش آید الفاظهای نیکو ابیاتهای جاری گر تو بهر مدیحی چندین طپید خواهی نهمار ناصبوری نهمار بیقراری . منوچهری . شیر از درد و خشم یک جست کرد، چنانکه بقفای پیل آمد و می طپید. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ١٢١). اسبان از آن خمر خوردند، همه بیفتادند، سمردون از آنجا رفت و همه را در هم بست، چون با خود آمدند، یکزمان بطپیدند. (قصص الانبیاء ص ١٦٧). مر مرا گویی توآنچت خوش نیاید همچنان ور بگویم از جواب من چرا باید طپید. ناصرخسرو. حایض او، من شده به گرمابه ماهی او، من طپیده در تابه . سنائی . کرده ست مرا زمانه در تاب امشب حیران شده می طپم چو سیماب امشب . سیدحسن غزنوی . مردی پیر و مقبول القول را پیش بهرام و فرامرز فرستاد و گفت : بسیار مطپید، و دست از بوالعجبی بدارید و همینجا بخانه بنشینید... تا من بشوم و چنانکه بباید کار بسازم، و بجهت شما نان پدید کنم . (تاریخ طبرستان ). نوبت به اولیا چو رسید آسمان طپید زآن ضربتی که بر سر شیر خدا زدند. محتشم . ◄ از جای جهیدن . (صحاح الفرس ). ◄ دست و پا زدن . پر و بال زدن : و هرچ فرشته بر کافری زدی همه اندامش شکسته شدی، کافر بیفتادی و همی طپیدی، و هیچ جای جراحت پیدا نبودی . (ترجمه ٔ طبری بلعمی ). تن کشته با مرده یکسان شود طپد یک زمان پس تن آسان شود. فردوسی . بچنگ و بمنقار چندی طپید چو نیرو بشد زآن سپس آرمید. فردوسی . رزبان آمد و حلقوم همه بازبرید... نه بنالید از ایشان کس و نه کس بطپید. منوچهری . چو ماهی بسینه درون جان تو چنان می ز بهر رهایش طپد. ناصرخسرو. ماهی از دریا چو در صحرا فتد میطپد تا باز در دریا فتد. (از اختیارات شیخعلی همدانی از کتب عطار). در راه اشتیاقت جانها ز انتظارت چون مرغ نیم بسمل در خاک و خون طپیده . عطار. ز غمت چو مرغ بسمل شب و روز میطپیدم چو بلب رسید جانم پس از این دگر تو دانی . عطار. تشنگان لبت ای چشمه ٔ حیوان مردند چند چون ماهی بر خشک توانند طپید. سعدی . مؤمن بدر مرگ چو آن عالم آنرا ببیند بطپد، و بر خود زند، چنانکه مرغ از قفس درخت سبز را ببیند و در آزادی آن پر و بال زند. (کتاب المعارف ). ♦ برطپیدن، و دل برطپیدن ؛ اضطراب . لرزیدن . هراسیدن . پریشانی : چو آگاهی کشتن او رسید به بر در دلش درزمان برطپید. فردوسی . چو اغریرث پرهنر آن بدید دل اندر بر او همی برطپید. فردوسی . سخن چون به گوش سپهبد رسید ز شادی دل اندر برش برطپید. فردوسی . چو ارجاسب پیکار از آن گونه دید ز غم سُست گشت و دلش برطپید. فردوسی . نرنجم ز خصمان اگر برطپند کزین آتش پارسی در تبند. (بوستان ). ♦ درطپیدن ؛ در خود طپیدن . جنبیدن و اضطراب شدید دل در حال تأثری نیک یابد : حسودی که یک جو خیانت ندید ز کارش چو گندم به خود درطپید. سعدی (بوستان ). ♦ طپیدن دل یا دل طپیدن ؛ ضربان قلب خفق و خفقان . (منتهی الارب ) (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ). وجیف . (ترجمان القرآن ) (منتهی الارب ) (تاج المصادر بیهقی ) (دهار) : کنون که نام کنیسه برد دلم بطپد چنان کجا دل بددل طپد به روز جدال . آغاجی . همی دلت بطپد زو بسان ماهی از آنک ز منزل دل تو قصد زی سفر دارد. ناصرخسرو. شبی پای عمرش فروشد بگل طپیدن گرفت از ضعیفیش دل . سعدی . چنانم ز افعال و اعمال بد که از هول دل دربرم می طپد. نزاری قهستانی (دیوان چ روسیه ص ٤٧). رواست در بر اگر می طپد کبوتر دل که دید در ره خود تاب و پیچ دام و نشد. حافظ. ♦ طپیدن کشته ؛ سهف . طپیدن کشته در خون . شحط. شحوط. (منتهی الارب ). ♦ طپیدن مرغ ؛ پر و بال زدن چنانکه در قفس، یا پس از بسمل شدن در خون .