طنز
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(طَ) [ ع. ]<BR>۱- (مص م.) ریشخند کردن، مسخره کردن.<BR>۲- طعنه زدن.<BR>۳- (اِمص.) طعنه.<BR>۴- (اِ.) ناز و کرشمه.<BR>۵- عملی که جنبههای نادرست یا ناروای پدیدهای را مورد مسخره قرار میدهد و هدف آن اصلاح است. (اعم از شعر، نثر و نمایش).<br>
فرهنگ فارسی معین
(طَ) [ ع. ] ۱- (مص م.) ریشخند کردن، مسخره کردن. ۲- طعنه زدن. ۳- (اِمص.) طعنه. ۴- (اِ.) ناز و کرشمه. ۵- عملی که جنبههای نادرست یا ناروای پدیدهای را مورد مسخره قرار میدهد و هدف آن اصلاح است. (اعم از شعر، نثر و نمایش).
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
طنز. [ طَ ] (ع مص ) فسوس کردن .(منتهی الارب ) (منتخب اللغات ). فسوس داشتن . (دهار). افسوس داشتن . (زوزنی ). افسوس کردن . (تاج المصادر). ◄ بر کسی خندیدن . ◄ عیب کردن . (زوزنی ). ◄ لقب کردن . (زوزنی ). ◄ سخن به رموز گفتن . (غیاث ) (آنندراج ). ◄ (اِمص ) طعنه . (غیاث ) (آنندراج ). سخریه : آنچه دیده و شنیده از احوال نوخاستگان و حرکات ایشان و سخنان باطنز که میگفتند بازراند. (تاریخ بیهقی ص ٥٩٩). بزرگان طنز فرانستانند. (تاریخ بیهقی ص ٣٩٢). زبون تر از مه سی روزه ام مهی سی روز مرا بطنز چو خورشید خواند آن جوزا. خاقانی . سالها جستم ندیدم زو نشان جز که طنز و تسخر این سرخوشان . مولوی . قهقهه زد آن جهود سنگدل ازسر افسوس و طنز و غش و غل . مولوی . عقلم بطنز گفت که انظر الی الابل کاندر ابل عجایب صنع خدا بسی است . سلمان ساوجی . ◄ ناز. (غیاث ) (آنندراج ).
طنز. [ طَ ] (اِخ )(شارع ...) ببغداد است بنهر طابق . (معجم البلدان ).
مترادف و متضاد واژهدان
استهزا، فکاهه، فکاهی، مسخره، هزل (متضاد: جد) ناز طعنه، سرزنش طعنه زدن، سرزنش کردن افسوس کردن، مسخره کردن ناز
واژگان فارسی سره واژهدان
شوخی، ریشخند، خنده دار، خنده آور