طناب
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(طَ نّ) [ ع. ] (اِ.) مسافتی از زمین که معادل ۸۰۹/۰ جریب است.<br>
فرهنگ فارسی معین
(طَ نّ) [ ع. ] (اِ.) مسافتی از زمین که معادل ۸۰۹/۰ جریب است.
(طِ یا طَ) [ ع. ] (اِ.) ریسمان، رسن، رشته کلفت. ؛ با ~ (پوسیده) کسی توی چاه رفتن کنایه از: فریب کسی را خوردن و به اعتماد او دست به کاری زدن.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
طناب . [ طَ ] (ع اِ) رشته ٔ خیمه . (مهذب الاسماء). بند. حبل . رسن . رسن کلفت . رژه . رشته ٔ کلفت . ریسمان خیمه . (غیاث ). طنب . (منتهی الارب ) : درختی که دارد سر اندر سحاب ستاره رده برکشیده طناب . فرخی . هر گه که او سست شد و بیفتاد نه خیمه ماندو نه طناب . (تاریخ بیهقی ص ٣٨٦). چون خیمه محکم بیک ستون است برداشته و طنابهای آن بازکشیده . (تاریخ بیهقی ص ٣٨٦). خیمه ملک است و ستون پادشاه و طناب و میخها رعیت است . (تاریخ بیهقی ص ٣٨٦). گر ندیدی طنابهاش ببین جملگی خاک و باد و آتش و آب . ناصرخسرو. ببر طناب هوی پیش از آنکه ایامت چهارمیخ کند زیر خیمه ٔ خضرا. خاقانی . وی مشتری ردا نبد از سر که طیلسان در گردن محمد یحیی طناب شد. خاقانی . چون خیمه ٔ ابیات چهل پنج شد از نظم بگسست طناب سخن از غایت اطناب . خاقانی . وز طناب خیمه ها بر گرد لشکرگاه حاج صد هزار اشکال اقلیدس ببرهان آمده . خاقانی . گردن من بطنابست که چون گاوخراس سوی روغنکده مهمان شدنم نگذارند. خاقانی . گر نه بکار آمدی خیمه ٔ حاجی تو را صبح نکردی عمود خور نتنیدی طناب . خاقانی . سخن که خیمه زند در ضمیر خاقانی طناب او همه حبل اللَّه آید از اطناب . خاقانی . وَاندر گلوی دشمن دولت کند چو میخ فراش او طناب در بارگاه را. سعدی . قبه ای برساختستی از حباب آخر آن خیمه ست بس واهی طناب . مولوی . گدائیم ز تو یک دیدن و تو رخ ننمائی بیا ز خیمه ببیرون ببر طناب گدائی . کاتبی . ♦ امثال : با طناب پوسیده در چاه چهل ذرعی رفتن و بعشق عمر مار گرفتن .
فرهنگ طیفی واژهدان
نخ، ریسمان، رشته رسن، حبل، بند، تار، زه کابل، سیم، سیم بکسل، مفتول مهارکننده، زمام، افسار، کمند زنجیر، پابند، غل، یوغ باربند، بارپیچ
واژگان فارسی سره واژهدان
کمند، ریسمان، رشتک، رسن