طمع کردن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
طمع کردن . [ طَ م َ ک َ دَ ] (مص مرکب ) حرص ورزیدن . آزمند گردیدن . چشم داشتن . امید بستن . طمع آمدن . طمع بستن . طمع افتادن . جعم . (تاج المصادر) (منتهی الارب ). عسم . (فرهنگ اسدی خطی نخجوانی ) : به خارپشت نگه کن که از درشتی موی به پوست او نکند طَمْع پوستین پیرای . کسائی . شام کنی طَمْع چو گیری عراق مصرت پیش است چو رفتی بشام . ناصرخسرو. با محنتش به نعمتش اندر مکن طمع زیرا ز نعمتش نشود دور محنتش . ناصرخسرو. آنچه دی کاشته ای میکنی امروز درو طمع خوشه ٔ گندم مکن از دانه ٔ جو. ظهیر. طمع کرده بودم که کرمان خورم بناگاه خوردند کرمان سرم . سعدی . طمع در آن لب شیرین نکردنم اولی است ولی چگونه مگس از پی شکر نرود. سعدی .