طمع داشتن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
طمع داشتن .[ طَ م َ ت َ ] (مص مرکب ) آزمند بودن . چشم داشتن . حریص بودن . عسم . (فرهنگ اسدی خطی نخجوانی ) : تو طمع زو مدار میوه و گل یار بد هست بابت سرپل . سنایی . بتبع سلف رستگاری طمع میدارد. (کلیله و دمنه ). از نخشبی مدار طمع در جهان کرم نخ نام دیو باشد و شب تیرگی و غم . ؟ (از صحاح الفرس ). طمع دارم که گر ناگه شگرفی بخواند زین محبت نامه حرفی . جامی . مدار از منزل آرایان طمع معماری دلها که وسعت رفت از دست و دل مردم به منزلها. صائب (از آنندراج ). بد میکنی و نیک طمع میداری خود بدباشد جزای بدکرداری . ؟