طمع خام
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
طمع خام . [ طَ م َ ع ِ ] (ترکیب وصفی، اِ مرکب ) تمنای امری که ممکن نباشد. (غیاث ). کنایه از توقع داشتن بچیزی است که ممکن الحصول نباشد. (برهان ). هوس بی حاصل و تمنای امری که ممکن نباشد. (آنندراج ) : عکس روی تو چو در آینه ٔ جام افتاد عارف از خنده ٔ می در طمع خام افتاد. حافظ. طمع خام بین که قصه ٔ فاش از رقیبان نهفتنم هوس است . حافظ. خاک دارد فلک از کاسه ٔ امّید دریغ طمع خام ازو آب بقا میخواهد. طالب کلیم . من کجا آرزوی وصل دلارام کجا دل نومید کجا این طمع خام کجا. محمدقلی میلی . ما دل به چین زلف دلارام بسته ایم در باده ٔ لبش طمع خام بسته ایم . شاهی سبزواری (از آنندراج ).