طمع
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(طَ مَ) [ ع. ] (مص ل.)<BR>۱- آزمند گردیدن.<BR>۲- امید داشتن.<br>
فرهنگ فارسی معین
(طَ مِ) [ ع. ] (ص.) ۱- آزمند، حریص. ۲- امیدوار.
(طَ مَ) [ ع. ] (مص ل.) ۱- آزمند گردیدن. ۲- امید داشتن.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
طمع. [ طَ م َ ] (ع مص )طماع . (منتهی الارب ). طماعیة. (منتهی الارب ) (تاج المصادر). آزمند گردیدن . حریص گشتن . (منتهی الارب ). ◄ امید داشتن . (منتهی الارب ) (منتخب اللغات ). زعم . (دهار) (تاج المصادر). ازعام . (تاج المصادر).
طمع. [ طَ م َ ] (ع اِمص، اِ) بیوس . (مهذب الاسماء). انتظار. ◄ روزی لشکر. (مهذب الاسماء). مرسوم سپاه . (منتخب اللغات ). مرسوم لشکر. (آنندراج ). گویند:امرهم الامیر باطماعهم . علوفه ٔ لشکر. ◄ اوقات گرفتن مرسوم لشکر. ◄ امید. (منتهی الارب ). امید داشتن (آنندراج ). چشمداشت و توقع. ◄ حرص . (منتخب اللغات ). الچخت . آز. (منتهی الارب ) (آنندراج ). آزمند گردیدن و حریص گشتن . (آنندراج ). اشتها و میل بیحدی را گویند که در شخص یافت شود اگرچه آن میل نسبت به اشیاء جایز بوده باشد. (قاموس کتاب مقدس ). و در فارسی با لفظ بستن و کردن و داشتن و گسستن و بریدن مستعمل . (آنندراج ). این کلمه در اشعار فارسی گاه بفتح اول و سکون دوم بکار رود : اگر شوخ بر جامه ٔ من بود چه باشد دلم از طمع هست پاک . خسروی . به طَمْع بزرگیم بِدْهی بباد بدان اژدهاپیکر دیوزاد. فردوسی . به طَمْع بزرگی نگه داردم به ضحاک ناپاک بسپاردم . فردوسی . اگر بدرگاه عالی پس از این هزار مهم افتد و طمع آن باشد که من به تن خویش بیایم نباید خواند که البته نیایم . (تاریخ بیهقی ). پس از وفات پدر بر آن جمله رفته است تا باد پادشاهی بر سر وی شد و طمع فرمان دادن . (تاریخ بیهقی ص ٢١٦). اما بیرون از خواجه ٔ بزرگ احمد حسن وزراء نهانی بودند که صلاح کار نیکو نگاه نتوانستندی داشت و ازبهر طمع خود را کارها پیوستند. (تاریخ بیهقی ص ٢٥٧). طمع پیر و جوان باز چو شیطان رجیم . ابوحنیفه ٔ اسکافی . مکن دزدی و چیز دزدان مخواه تن از طَمْع مفکن بزندان و چاه . اسدی . اگر خواهی از شمار آزادمردان باشی طمع را در دل خویش جای مده . (قابوسنامه ). آزاد شوی چون الف اگرچند امروز بزیر طمع چو دالی . ناصرخسرو آزادگی و طمع بهم ناید من کرده ام آزمون بصد مره . ناصرخسرو. کآن مرد سوی اهل خردسست بود سخت کز بهر طمع سست بود سخت کمانیش . ناصرخسرو. مر باز جهان را به تن تذروی مر یوز طمع را به دل غزالی . ناصرخسرو. با عقل مکن یار مر طمع را شاید که نخواهی ز مار یاری . ناصرخسرو. گر بلند است درِ میر تو سر پست مکن بطمع گردن آزاد چنین سخت مبند. ناصرخسرو. گردن از بار طمع لاغر و باریک شود این نوشته ست زرادشت سخندان در زند. ناصرخسرو. مرد غواص بدریای بزرگ اندر جان شیرین بدهد بر طمع مرجان . ناصرخسرو. چند گردی گرد این و آن به طَمْع جاه و مال کز طمع هرگز نیابی چیز جز درد و بلا. ناصرخسرو. به طَمْع سود درطبع است نادان را زیان کردن . قطران . طمع آسان ولی طلب صعب است صعبی ِ یافت از طلب بتر است . خاقانی . درآرد طمع مرغ و ماهی به بند. سعدی . بی طمع نشنیده ام از خاص و عام من سلامی ای برادر والسلام . مولوی . گر ترازو را طمع بودی بمال راست چون گفتی تو را از وصف حال . مولوی . هرکه را باشد طمع الکن شود با طمع کی چشم دل روشن شود. مولوی . هر جا طمع وجود ندارد بخیل نیست . صائب . ♦ امثال : طمع آرد بمردان رنگ زردی . طمعرا سه حرفست هر سه تهی . ؟ (از آنندراج ). لفظ طمع پساوند مانند به آخر برخی از کلمات ملحق شود و افاده ٔ معانی خاص کند چون بی طمع، پرطمع، خام طمع و...
طمع. [ طَ م ِ / م ُ ] (ع ص ) آزمند. (منتهی الارب ). حریص . (منتهی الارب ) (منتخب اللغات ). مرد طامع. (منتخب اللغات ). ◄ امیددارنده . ج، طَمِعون، طُمَعاء، طُماعی ̍. (منتهی الارب ). امیدوار. مرد بسیارآرزو. (دهار).
مترادف و متضاد واژهدان
آز، افزونطلبی، زیادهخواهی، حرص، شره، ولع ناکسی امید، چشمداشت، انتظار، توقع، بیوس
واژگان فارسی سره واژهدان
آز