طمطراق
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
طمطراق . [ طُ طُ ] (ع اِ) بمعنی طاق و ترنب است که کرو فر و خودنمائی باشد. (برهان ). کر و فر و شأن و تجمل . صاحب مؤید نوشته که طم بمعنی علو و طراق بمعنی آوازه ٔ خوش و طمطراق از این مرکبست . (غیاث ) (آنندراج ). این کلمه صورة عربیست . در قاموس نیافتم . کلمه ٔ طمطراک در بیت ذیل ِ بندار رازی آمده است : مرا گویند زن کن زآنکه اندر دل هلاک آیی عروسک پرجهیزک پر ز جامه طمطراک آیی . گویی ازبهرحرمت علم است اینهمه طمطراق و جنگ و سمند. سنائی . مرا بمنزل الا الذین فرودآورد فروگشای ز من طمطراق الشعرا. خاقانی . گفتمی از لطف تو جزوی ز صد گر نبودی طمطراق چشم بد. مولوی . زین لسان الطیر علم آموختند طمطراق سروری اندوختند. مولوی . وز غلو خلق و مکث و طمطراق تافت بر آن مار خورشید عراق . مولوی . خود کسی کاین سعادتش باشد هست شاهی و طمطراقش نیست . ابن یمین . ♦ امثال : ای خداوندان طاق و طمطراق نمی آزرد طلاق .