طمس
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(طَ مْ) [ ع. ]<BR>۱- (مص م.) ناپدید کردن.<BR>۲- هلاک کردن.<BR>۳- (مص ل.) محو شدن.<br>
فرهنگ فارسی معین
(طَ مْ) [ ع. ] ۱- (مص م.) ناپدید کردن. ۲- هلاک کردن. ۳- (مص ل.) محو شدن.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
طمس . [ طَ ] (ع مص ) ناپدید کردن . (زوزنی ) (دهار) (تاج المصادر). ناپیدا کردن . ناپدید کردن و ناپیدا شدن (لازم و متعدی ). (منتهی الارب ) : جبرئیل بادی در روی ایشان دمید طمس شدند، و طمس آن باشد که چشم و دهان و بینی یکی شود و روی ناپدید شود. فطمسنا اعینهم فذوقوا عذابی و نذر . (قصص الانبیاء ص ٥٦). نشان چیزی بردن . (منتخب اللغات ). ستردن . زدودن : قصه ٔ شمس و تبسمهای شمس وآن عروسان چمن را لمس و طمس . مولوی . ◄ از بیخ و بن برکندن چیزی را و ناپدید کردن نشان آنرا. و منه : اذا النجوم طمست و ربنا اطمس علی اموالهم ؛ ای اهلکها و استأصلها. (منتهی الارب ). محو کردن . (زوزنی ) (تاج المصادر). کور کردن و برابر و بی نشان کردن . (منتهی الارب ). ◄ هلاک کردن . ◄ نظر دور کردن . (منتخب اللغات ). دور نگریستن . ◄ دوری گزیدن . ◄ روشنی بردن .(منتهی الارب ). ◄ (اصطلاح صوفیه ) ذهاب رسوم و عادات است بالکلیه در صفات حق تعالی و این انتهای مرتبه است . (غیاث ) (آنندراج ). صاحب کشاف اصلاحات الفنون گوید: نزد صوفیه عبارتست از رفتن سایر صفات بشریت در صفات انوار ربوبیت . کذا نقل عن شیخ عبدالرزاق الکاشی و هکذا فی کشف اللغات . ◄ (اصطلاح عروض ) آنست که از فاع لاتن مفروق الوتد پس از اسقاط هر دو سبب عین نیز ساقط گردانی فا بماند. (المعجم ).
مترادف و متضاد واژهدان
نابود، هلاک محو کردن ناپدید شدن ناپدید کردن، ناپیدا کردن هلاک کردن، نابود کردن دوریگزیدن
واژگان قرآن
أَنْ نَّطْمِسَ وُجُوهاً «طمس» در اصل، به معناى محو و بى خاصیت نمودن آثار چیزى است، مانند این که خانه اى را ویران کنند و سپس جاى آن را به کلّى صاف کرده، آثار بناى سابق را از آن بر چینند، ولى به طور کنایه در مورد چیزهایى که از اثر و خاصیت افتاده نیز گفته مى شود.(5)