طمح
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
طمح . [ طِ م َ ] (ع اِ)درختی است (گویند هو بالظاء و الخاء المعجمتین و غلط، ابن عباد). (منتهی الارب ). درختی است که بدان دباغی کنند پوست را و چرم بدان سرخ برآید، و آن را عرنه نیز گویند. ◄ یکی از دو گونه ثمر جوذر.
طمح . [ طَم َ ] (اِخ ) بنوالطمح ؛ قبیله ای است . (منتهی الارب ).
طمح . [ طَ ] (ع مص ) بلند نگریستن بچیز و بلند شدن نظر کسی . (منتهی الارب ). طماح . (زوزنی ). ◄ برآمدن زن از خانه ٔ شوی و رفتن نزد اهل خود بی اجازت شوی . ◄ نگریستن زن سوی مردان جز شوی . ◄ رفتن و بردن چیزی را. ◄ دور رفتن . (منتهی الارب ).