طماح
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
طماح . [ طِ ] (ع مص ) بلند نگریستن بچیزی . (زوزنی ). طمح . منتهی الارب ). ◄ سرکشی کردن . (منتخب اللغات ). طمح . (منتهی الارب ). ◄ آرمیدن با زن . (منتخب اللغات ).
طماح . [ طَم ْ ما ] (اِخ ) نام مردی از بنی اسد. بعثوه الی قیصر فمحل بامرءالقیس حتی سم . (منتهی الارب ).
طماح . [ طَم ْ ما ] (ع ص )آزمند. حریص . (منتهی الارب ). شره . (منتخب اللغات ).