طلق
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(~.) [ ع. ]<BR>۱- (مص ل.) رها شدن، رها شدن زن از قید عقد ازدواج.<BR>۲- (اِ.) درد.<BR>۳- درد زادن.<br>
فرهنگ فارسی معین
(طَ) [ معر. ] (اِ.) معرب تلک ؛ سنگی معدنی که به رنگ سفید نقرهای شفاف و براق و قابل تورق است.
(~.) [ ع. ] ۱- (مص ل.) رها شدن، رها شدن زن از قید عقد ازدواج. ۲- (اِ.) درد. ۳- درد زادن.
(طِ لْ) [ ع. ] (ص.) ۱- حلال، روا. ۲- خالص. ۳- چیزی که کس دیگری در آن شریک نباشد.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
طلق . [ طَ ل ِ ] (ع ص ) خندان و تازه روی . (منتهی الارب ). روی گشاده . گشاده روی . صاحب چهره ٔ باز. منبسطالوجه . مُستبشر. خندان لب . تابان روی . ♦ طلق اللسان ؛ گشاده زبان . زبان آور. فصیح . ♦ طلق الوجه ؛ خوشرو. بشاش . ♦ لسان ٌ طلق ؛ زبان تیز. (منتهی الارب ). ◄ سخی . گشاده دست . ◄ بی بند. رها. آزاد. ◄ روشن . بی ابر.
طلق . [ طُل ْ ل َ ] (ع ص، اِ) ج ِ طالق . زنان آزاد از بند زوجیت . رجوع به طالق شود. (منتهی الارب ).
طلق . [ طِ ] (ع ص ) حلال . (منتهی الارب ) (منتخب اللغات ) (مهذب الاسماء). بی آمیغ. خالص . روا. گویند: هو لک طلقاً و اعطیته من طلق مالی ؛ یعنی خالص و جید. (منتهی الارب ). ♦ طلق ِ حلال باردان ؛ مجموع بمعنی شراب، طلق بمعنی خالص و حلال بمعنی بیرون آمده و باردان به بای موحده صراحی باید دانست که بر معنی هر دو لفظاول کسب لغات معتبره گواهی نمیدهد، و دیگر آنکه شراب را که حرمت آن منصوص است حلال گفتن کفر است . فقیر مؤلف گوید که طِلق مجازاً بمعنی شراب و طلق حلال عبارت است از شراب مثلث که مباح است و آن شیره ٔ انگور باشد که دو ثلث آن به جوشیدن بسوزد و یک ثلث بماند سکرنمی آورد و منافع آن قریب بخمر است یا آن طلق (بکسر)بمعنی آنچه برآمده باشد از چیزی موصوف و حلال صفت آن، پس مجموع صفت و موصوف مضاف به سوی ناردان به نون که مخفف اناردانه است یعنی آب حلال که برآمده است از دانه های انار یا آنکه حلال یا تخفیف را مخفف حلال بتشدید گویند درست بتواند شد چرا که شراب گشاینده ٔ سده ها و مَسامات است . (غیاث ) (آنندراج ). ♦ ملک طلق ؛ ملک حلال و خالص . ◄ بری . بیرون . گویند: انت طلق ؛ ای خارج و بری . (منتهی الارب ). ♦ طلق اللسان ؛ تیززبان . (منتهی الارب ). به گفته ٔ ابوحاتم . ♦ طلق الوجه ؛ خندان و گشاده روی . (منتهی الارب ). ◄ (اِ) سنگی سپید و براق که چون بکوبند توبرتو جدا شود (صحیح بفتح است ). رجوع به طَلْق شود.
مترادف و متضاد واژهدان
حلال، روا، (متضاد: ناروا) خاص، ویژه خالص، بیآمیغ مسلم، منحصر بهفرد
زرورق درد، دردزایمان جدایی
واژگان فارسی سره واژهدان
تلک