طلعت
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(طَ عَ)<BR>۱- (مص م.) رؤیت کردن.<BR>۲- (اِ مص.) رؤیت.<BR>۳- (اِ.) روی.<BR>۴- طلوع.<br>
فرهنگ فارسی معین
(طَ عَ) ۱- (مص م.) رؤیت کردن. ۲- (اِ مص.) رؤیت. ۳- (اِ.) روی. ۴- طلوع.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
طلعت . [ طَ ع َ ] (ع اِ) طلعة. دیدار. یقال : حیااﷲ طلعته ؛ ای ابقا رؤیته او وجهه . (منتهی الارب ). روی . (مهذب الاسماء) (منتخب اللغات ). وجه : ای از رخ تو یافته زیبائی او رنگ افروخته از طلعت تو مسند و اورنگ . شهید. در این تفکر بودندکآفتاب ملوک شعاع طلعت کرد از سپهر مهد اظهار. ابوحنیفه ٔ اسکافی . طلعت مستنصر از خدای جهان را ماه منیر است و این جهان شب تار است . ناصرخسرو. بر مرکبش از طلعت او دهر مقمر وز مرکب او خاک زمین جمله مغبر. ناصرخسرو. با طلعت مبارک و مسعود او ز سعد فالیست مشتری را در قوس طلعتش . ناصرخسرو. شد از نشاطبهار جمال طلعت تو شکوفه ها را از خواب چهره ها بیدار. مسعودسعد. چو چرخ گردان بر تارک معادی گرد چو مهر تابان بر طلعت موالی تاب . مسعودسعد. دایم تابنده باد بر فلک ملک طلعت تابنده ٔ چو ماه تمامت . مسعودسعد. کجا تواند دیدن گوزن طلعت شیر چگونه یارد دیدن تذرو چهره ٔ باز. مسعودسعد. چون طلعت خورشید عیان گشت بصحرا آنجا چه بقا مانَد نور قمری را. سنایی . ملک در خشم رفت و مر او را بسیاهی بخشید... هیکلی که صخر جنی از طلعت او برمیدی و عین القطر از بغلش بگندیدی . (گلستان ). تا نهان شد آفتاب طلعتت در زیر خاک هر سحر پیراهن شب در بر گیتی قباست . سلمان ساوجی . خود نشنیدی مگر که مایه ٔ عشرت طلعت زیبا بود نه خلعت دیبا. قاآنی . ◄ (مص ) دیدن . (منتخب اللغات ). ◄ مطلع. طلوع . برآمدن آفتاب و مانند آن : درست گشت که بر چرخ رویت ای خورشید بوقت طلعت پروین شود دوپاره شفق . بدر چاچی .
طلعت . [ طَ ع َ ] (اِخ ) محمود افندی . رجوع به محمود طلعت در معجم المطبوعات ج ٢ شود.
طلعت . [ طَ ع َ ] (اِخ ) رجوع به محمد طلعت در معجم المطبوعات ج ٢ شود.
مترادف و متضاد واژهدان
چهره، رخسار، رو، وجه رویت، دیدار برآمدن، دمیدن، طلوع کردن طلوع دیدن، رویت کردن
واژگان فارسی سره واژهدان
رخسار، چهره
فرهنگ نامهای فارسی
نام زنانه