طلبکار
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(طَ لَ) [ ع. ] (ص فا.) بستانکار.<br>
فرهنگ فارسی معین
(طَ لَ) [ ع. ] (ص فا.) بستانکار.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
طلبکار. [ طَ ل َ ] (ص مرکب ) داین . غریم . بستانکار. وام ده . وام خواه . کسی که پول یا کالائی از دیگری باید به او برسد. ◄ طلبنده . خواهان و آرزومند. زغبوت . (منتهی الارب ). خواستار : روزی که جدا ماندمی از تو ز پی من صد راه رسول آمده بودی و طلبکار. فرخی . طلبکار باید صبور و حمول که نشنیده ام کیمیاگر عجول . سعدی . طلبکار خیر است و امیدوار خدایا امیدی که دارد برآر. سعدی . به دیدار وی زی سپاهان شدم به مهرش طلبکار و خواهان شدم . سعدی . که و مه طلبکار عمرند و بس کسی را به مردن نیاید هوس . امیرخسرو.
واژگان فارسی سره واژهدان
خواستار، خواهان، جویان، بستانکار
فرهنگ املایی واژهدان
واژه ثبتشده در فرهنگ املایی