طفلک
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
طفلک . [ طِ ل َ ] (اِ مصغر) طفل خردسال . حرف «ک » برای تحبیب است و از روی شفقت گویند : کاف رحمت از پی تصغیر نیست جد چو گوید طفلکم تحقیر نیست . مولوی .
طفلک . [ طِ ل َ ] (اِخ ) دهی از بخش پشت آب شهرستان زابل در ١٤هزارگزی جنوب خاوری بنجار و ٧هزارگزی راه فرعی بندزهک به زابل . جلگه گرم معتدل با ٣٣٦ تن سکنه . آب آن از رودخانه ٔ هیرمند. محصول آنجا غلات و لبنیات . شغل اهالی زراعت و گله داری و کرباس بافی و راه آن فرعی است . (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ٨).