طفل
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(طِ) [ ع. ] (اِ.) بچه، کودک. ج. اطفال.<br>
فرهنگ فارسی معین
(طِ) [ ع. ] (اِ.) بچه، کودک. ج. اطفال.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
طفل . [ طَف َ ] (ع اِ) تاریکی . ◄ باران . (منتهی الارب ) (منتخب اللغات ). ◄ طفل العشی ؛ آخر روزنزدیک غروب . (منتهی الارب ). آخر روز بعد از نماز دیگر. (منتخب اللغات ). وقت فروشدن آفتاب . (مهذب الاسماء). ◄ طفل الغداة؛ از صبح تا وقت غروب کردن آفتاب . (منتهی الارب ). هنگام چاشت . (منتخب اللغات ).
طفل . [ طَ ] (اِ) اسم اندلسی طین قیمولیاست ونیز کمون بری را نامند. (فهرست مخزن الادویه ). یسمی طین قیمولیان و الطلیطلی و البکیوت . (تذکره ٔ ضریر انطاکی ). اسم اندلسی قیمولیاست . (تحفه ٔ حکیم مؤمن ).
طفل . [ طِ ] (ع اِ) بچه . نوزاد آدمی .زغلول . کودک . مولود. (منتخب اللغات ). نوزاد مردم و جانوران وحشی . (منتهی الارب ). کودک خرد. یکی را گویند و جماعتی را نیز گویند. (مهذب الاسماء). مسعودی گوید:طفل خردتر از صبی است . ج، اطفال . صاحب آنندراج گوید: زمان طفولیت از ولادت تا وقت بلوغ و عندالبعض تا وقت حرکت و نهوض، کذا فی بعض شروح نصاب و یتیم و بی مادر و بی زبان و بسته زبان و شیرمک و شیرمست و خاک نشین وبازی گوش و بدخو و بهانه جو و خودسر و خودرأی و شوخ و بیباک و زیرک و نی سوار و نورفتار و نوبپاآمده و بکرنگاه و زبان دان در فارسی از صفات اوست : طفل را چون شکم به درد آمد همچو افعی ز رنج او بربیخت گشت ساکن ز درد چون دارو زن به ماچوچه در دهانش ریخت . پروین خاتون (از حاشیه ٔ فرهنگ اسدی نسخه ٔ خطی نخجوانی ). پیر در دست طفل گردد اسیر پشه گیرد چو باشه گردد پیر. سنائی . طفلی هنوز بسته ٔ گهواره ٔ فنا. مرد آن زمان شوی که شوی از همه جدا. خاقانی . ما طفل وار سرزده و مرده مادریم اقبال پهلوان عجم دایگان ماست . خاقانی . چو آن عودالصلیب اندر بر طفل صلیب آویزم اندر حلق عمدا. خاقانی . هیچ طفلی در این دبستان نیست که ورا سوره ٔ وفا ز بر است . خاقانی . طفل می نالید یعنی قرص رنگین کوچک است سگ دوید آن قرص زو بربود و آنک رفت راست . خاقانی . نذر کردم که در مدت این فتنه و ایام این محنت جز در بیاض روز از خانه بیرون نیایم و پیش از طفل آفتاب بر سر آفتاب روم . (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ص ٣٢٩). طفل بودم که بزرگی را پرسیدم از بلوغ . (گلستان ). طفل چون صاحب احسان گردد زود از داده پشیمان گردد. جامی . غلام مذأب ؛ طفل باگیسو. (منتهی الارب ). ♦ امثال : طفل را به کاری فرست و خود از پی او برو . طفل عاقِل ز پیر جاهل بِه ْ . ◄ کوچک از هر چیز. (منتخب اللغات ). خرد و ریزه ٔ هر چیزی و هو واحد و جمع مثل الجنب . قوله تعالی : او الطفل الذین لم یظهروا. (قرآن ٣١/٢٤). ج، اطفال . (منتهی الارب ). ◄ در اصطلاح نردبازان، مهره : از پی سی طفل را در یک بساط آن سه لعبت ز استخوان آخرکجاست . خاقانی . ◄ نیاز. ◄ شب . ◄ آفتاب قریب به غروب . ◄ اخگر که از آتشزنه برافتد. ◄ خرد وپاره ای از هر چیزی عین باشد یا حدث و معنی . (منتهی الارب ). ♦ طفلان آتش ؛ کنایه ازشراره باشد : دویدند قومی دلیران روم چو طفلان آتش به تاراج موم . امیرخسرو (از آنندراج ). ♦ طفلان چمن ؛ نباتات نورسته : طفلان چمن را چو شرر نیست بقائی در باغ خزان است که همزاد بهاراست . سلیم (از آنندراج ). ♦ طفل بر در مسجد و به مسجد افکندن ؛ چون زن فاحشه از نطفه ٔ حرام فرزندی بار آرد نهانی آن را بر در مسجد افکندتا هرکه به سروقتش رسد بردارد : مرد خدا نمیشود گرچه زند کنار خود بر در مسجد افکند طفل حرامزاده را. ملاطغرا (از آنندراج ). طفل اشکی کز غم دنیا ز طبعت زاده است شرم بادت گر ز چشم آن را به مسجد افکنی . شفیع اثر (از آنندراج ). ریخت به خانه ٔ خدا اشک ریای زاهدان قحبه به مسجد افکند طفل حرامزاده را. سعید اشرف (از آنندراج ). ♦ طفل چهل روزه ؛ اشاره به آدم صفی (ع ) است بسبب آنکه گِل او در چهل روز سرشته شد. (برهان ) (غیاث ) (آنندراج ). ♦ طفل خونی یا خونین ؛ آفتاب : برشکافد فلک مشیمه ٔشب طفل خونین به خاور اندازد. خاقانی (از آنندراج ). ۩ اشک را نیز گویند. ♦ طفل دبستان ؛ کنایه از کسی که هیچ رتبه و قدری نداشته باشد. (آنندراج ). ♦ طفل در گریبان انداختن ؛ رسم ولایت است خاتونی که پسر ندارد و خواهد که پسر یکی از اقربا به فرزندی گیرد پسر او را در گریبان کرده از دامن برمی آرد و در این شرط است به آنکه از من زاده است، پس عبارت مذکور بمعنی به پسری گرفتن باشد : ز دل زائیده طفل اشک چشم ازخویش میداند چو فرزندی که اندازند مردم در گریبانش . طاهر وحید (از آنندراج ). ♦ طفل را از پستان بریدن و از شیر باز کردن و از شیر بریدن و از شیر واگرفتن ؛ جدا کردن او را و بازداشتن از شیر و آن را به تازی فطام گویند : رسید نوبت بیداربختیم وقت است که طفل خواب ز شیر فسانه واگیرم . نورالدین ظهوری (از آنندراج ). چو رفت ایام شیر و عهد نازش به عادت دایه کرد از شیر بازش . بیانی (از آنندراج ). ز شیر دختر رز تا بریدم طفل عادت را به حکم دایه ٔ مشرب به خون توبه خو کردم . ابوطالب کلیم (از آنندراج ). کلیم پیر شدی وقت آن هنوز نشد که طفل طبع ز شیر هوس بریده شود. ابوطالب کلیم (از آنندراج ). ♦ طفل رزان ؛ شراب انگوری : مینا ز می ناب تهی ماند و لب از حرف خاموشی ما مرثیه ٔ طفل رزان است . درویش واله هروی (از آنندراج ). ♦ طفل زبان دار ؛ کودک زیرک . ♦ طفل زبان دان ؛ کودکی که سخن استاد زودبفهمد و یاد گیرد و به استاد بازگوید : دل من پیر تعلیم است و من طفل زبان دانش . خاقانی (از آنندراج ). ♦ طفل شب ؛ ماه . (آنندراج ) (غیاث ). ♦ طفل شش روزه ؛ عالم و آنچه در اوست که در شش روز آفریده شد به حکم خلق السموات و الارض فی ستة ایام . میرزا صائب راست : ما حریفان کهن سال جهان ازلیم طفل شش روزه ٔ عالم ندهد بازی ما. ۩ و بعضی گویند کنایه از انسان است . (آنندراج ). ♦ طفل ششماهه ٔ رز ؛ شراب، چه بعداز شش ماه رسیده شود : طفل ششماهه ٔ رز یک نفس آرام نیافت تا نگردید به گهواره ٔ مینا در خواب . طغرا (از آنندراج ). ♦ طفل شیر و طفل شیرخواره ؛ بمعنی پس اضافت به اندک ملابسته باشد (کذا). و ملا طاهر وحید راست در تعریف میدان اصفهان : ازاین سروران گشته گر طفل شیر از آن سر چو برگشته برگشته پیر. (از آنندراج ). ♦ طفل مزاج و طفل مشرب ؛ آنکه خوی کودک دارد. ساده لوح . ابوطالب کلیم راست : بر طفل مزاجان جهان چون گذرد حال امروز که پستان امل شیر ندارد. میرزا صائب راست : از طفل مشربی است که در کام ناقصان این میوه های خام تمنا شود لذیذ. (از آنندراج ). ♦ طفل مشیمه ؛ شراب انگوری لعلی . (برهان ). ♦ طفل مشیمه ٔ رزان ؛ شراب انگوری . (آنندراج ). ♦ طفل مکتب ؛ مرادف طفل دبستان . (آنندراج ). ♦ طفل هاله ؛ طفل نوزاد که زیاده از دو سه روز بر او نگذشته باشد و گویند شش روزه و این از اهل زبان به تحقیق پیوسته است وبرخی گویند بدین معنی مسموع نیست، اما طفل حال چنانکه گویند فلانی طفل حال است ؛ فلان مقدمه به خاطرش نیست . راضی راست : آن کمان ابرو چوطفل هاله بود از سرکشی چون کمان حلقه ای با ماش ناچاقی بود. (از آنندراج ). ♦ طفل هندو ؛ مردمک چشم را گویند به اعتبار سیاهی . (برهان ) (آنندراج ) : تانترسند این دو طفل هندو اندر مهد چشم زیر دامن پوشم اژدرهای جان فرسای من . خاقانی .
واژگان فارسی سره واژهدان
نوزاد، کودک، بچه