طغرل
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(طُ غْ رِ یا رُ) [ تر. ] (اِ.)<BR>۱- نوعی مرغی شکاری.<BR>۲- نام چند تن از پادشاهان سلجوقی.<br>
فرهنگ فارسی معین
(طُ غْ رِ یا رُ) [ تر. ] (اِ.) ۱- نوعی مرغی شکاری. ۲- نام چند تن از پادشاهان سلجوقی.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
طغرل . [ طُ رِ / رُ ] (اِخ ) ابن محمدبن ملکشاه ابوطالب رکن الدین طغرل بن محمدبن ملکشاه یمین امیرالمؤمنین (طغرل ثانی ) (٥٢٦ تا ٥٢٨ هَ . ق .). سلطان طغرل از سلاطین عهد خویش به عدل و شجاعت و بذل و سخاوت ممتاز بود و به خلق رضی و کرم جبلی از میان خسروان جهان مستثنی، از هزل و ملاهی و فواحش و مناهی اجتناب نمودی و به مقتضای اشارت لایوجدالعجول محموداً تأنی و وقار در همه کار از واجبات دانستی . فسانه های فریدون را آیات دادگستری او ناسخ بود و قواعد نَصَفت و عدل پروری انوشروان حکایات او منسوخ کرد و چون سلطان محمود از مضایق دار دنیی به حدائق فردوس اعلی رفت و رخت دولت از مدارج سرای سفلی به معارج عالم علوی برد سلطان سنجر که عم طغرل بود بنابر رعایت حقوق خویشی و محافظت مراسم یگانگی ولیعهدی و قائم مقامی به وی تفویض کرد و زمام بسط و قبض و عنان ابرام و نقض کلیات و جزئیات امور طول و عرض ممالک بسط ارض به وی سپرد و چون از خدمت سلطان مراجعت کرد و به عراق آمد میان او و برادرش مسعود خصومتی بادید آمد و حسدی که از لوازم جهانداری است با سوابق حقدی که از خصائص خویشی است متلاحق شد و به وضع اساس بیگانگی برخاستند و به رفع قاعده ٔ یگانگی میان دربست و روزگار غدار روزی طغرل را مقبل میخواند و زمانی برادرش را طالع مسعود می بخشید، هنگامی خول و خدم طغرل طعمه ٔ سنان قهر مسعود میشدند و عَلَم اقبالش نگونسار میگشت و گاهی خیل و حشم مسعود ذلیل و خوار آیت فرار میخواندند، بلی آخرالامر فتح اصلی و ظفر کلی مسعود را بود و به مراد و مقصود برسید و منهی تقدیر نداء شعر: اذا لم یعنک الجد فالجد باطل و سعیک فیما لم یقدر مضیع بیت : به کوشش بزرگی نیاید بجای مگر بخت نیکش بود رهنمای به سمع طغرل رسانید و در شهر همدان در محرم سنه ٔ تسع و عشرین و خمسمائة (٥٢٩ هَ . ق .) آفتاب عمرش منکسف شد وماه جاهش منخسف گشت و به روضه ٔ رضوان و قصور جنان رفت . بیت : چرخ از دهنش نواله در خاک افکند دولت قدحش پیش لب آورد و بریخت . سال عمرش از بیست وپنج نگذشت و زیادت از سه سال بر تخت سلطنت قرار نگرفت . وزراء او قوام الدین ابوالقاسم و شرف الدین علی بن رجاء بودند. توقیعش اعتضدت باللّه وحده . (از العراضه صص ١١٥ - ١١٦). صاحب حبیب السیر آرد: چون سلطان محمود به ملک عقبی توجه فرمود ناصر وزیر خواست که به موجب وصیت محمود پسرش داود را بر مسند سلطنت نشاند، اما سران سپاه بر طبق اشارت سلطان سنجر عروس مملکت عراق را با طغرل عقد بستند و مراسم متابعت بجای آورده دل داود را به خار عدم التفات خستند. طغرل پادشاهی بود به عدل و سیاست مشهور و از ارتکاب مناهی و ملاهی مهجور و به کرم و شجاعت موصوف و به حیا و مروت معروف، اما زمان کامرانیش مانند گل اندک بقا بود و چون سه سال به اقبال گذرانید درهمدان به ریاض جنت خرامید. این صورت در ماه محرم ٥٢٩ به وقوع انجامید. مدت حیاتش در بیست وپنج سالگی به نهایت رسید. (حبیب السیر چ تهران ج ١ ص ٣٨١). در همین سال (٥١٩) میان مسترشد خلیفه و دبیس بن صدقه غبار کدورت و نزاع ارتفاع یافته بقصد یکدیگر حرکت کردند و حربی صعب اتفاق افتاد، خلیفه را فتح و نصرت دست داد و مسترشد به بغداد بازگشت و دبیس پیش سلطان طغرل بن محمدبن ملکشاه رفته او را بر آن داشت که در سنه ٔ تسععشر و خمسمائة (٥١٩ هَ . ق .) بعزم تسخیر بغداد متوجه گردد و خلیفه نیز لشکری فراهم آورده روی به وی نهاد و طغرل و دبیس از نهضت خلیفه خبر یافته طغرل بطرف بغدادکوچ نمود و دبیس خواست که در برابر خلیفه درآید، دراین اثنا تب محرق بر ذات طغرل طاری گشته بارانی عظیم باریدن گرفت چنانچه سلجوقیان را مجال حرکت نماند ودبیس شبی بقصد خلیفه ایلغار کرده راه گم کرد و تا صباح اسب رانده در غایت ماندگی به صحرائی منزل گزید واز غرائب اتفاقات آنکه چون سپاه بغداد از عزیمت سلطان طغرل خبر یافتند طریق فرار مسلوک داشته پراکنده گشتند و مسترشد در وقت گریز با معدودی چند بر سر دبیس بن صدقه که در آن صحرا به خواب رفته بود رسیده دبیس سراسیمه برجسته روی نیاز بر زمین نهاد. خلیفه از وی عفو نموده بجانب بغداد توجه فرمود و دبیس به طغرل ملحق گشته به همدان شتافت . (حبیب السیر چ تهران ج ١ ص ٣١١). ابن الاثیر نیز در تاریخ کامل الحاق دبیس بن صدقه را به طغرل در سال ٥١٩ شرح داده، ولی صاحب تاریخ تجارب السلف گوید: میان حله و بغداد بین لشکریان خلیفه و دبیس بن صدقه جنگی عظیم درگرفت و دبیس شکسته شد و بسیار کس از اکابر لشکر او اسیر شدند و دبیس خود را در آب فرات انداخت و از طرفی دیگر بیرون رفت و روی به بادیه نهاده اما عرب او را معاونت نکردند و گفتند ما به روی خلیفه شمشیر نکشیم . چون دبیس از پیش ایشان نومید شد پیش سلطان مسعود رفت . (تجارب السلف ص ٢٩٤). لین پول در طبقات سلاطین اسلام مطابق ارقامی که برای طول مدت پادشاهی هر پادشاهی تعیین کرده برای این سلطان فقط یک سال سلطنت قائل شده، در صورتی که به اتفاق مورخین سلطنت او سه سال بوده . به طبقات سلاطین اسلام ص ١٦٣ مراجعه شود، و ظاهراً این اشتباه از مطبعه ناشی شده است . و رجوع به مجمل التواریخ و القصص ص ٤١١، ٤١٣، ٤١٥، ٤٢٩، ٤٦٥ و لباب الالباب ج ٢ ص ٢٦٢، ٢٦٥ و حبیب السیر چ خیام فهرست ج ٢ و تاریخ الدولة السلجوقیة تألیف علی بن ناصربن علی الحسینی چ محمد اقبال ص ٨٢، ٩٠، ٩٨، ٩٩، ١٠٥، ١٠٦، ١٢٢، ١٦٩ و تاریخ مغول اقبال صص ١٢٥-١٢٧ شود.
طغرل . [ طُ رِ/ رُ ] (ترکی، اِ) نام مرغی است شکاری : الا تا بانگ درّاج است و قمری الا تانام سیمرغ است و طغرل . منوچهری . دل تیهو از چنگ طغرل بداغ رباینده باز از دل میغ ماغ . اسدی . ◄ در لغات شاهنامه تألیف ولف، بمعنی شاهین نیز آمده است .رشیدی در فرهنگ خود آورده که این لفظ ترکی است (به استناد نسخه ٔ میرزا) و مولانا سروری گفته که از ترکان پرسیده شد، گفتند ترکی نیست، و ظاهراً ترکی مغولستان است . (رشیدی ). بعضی گویند باز است و بعضی شاهین، ومیرزا ابراهیم گفته که این لفظ ترکی است . (فرهنگ خطی ). پرنده ای است شکاری از جنس زردچشم . مؤلف بازنامه ٔ ناصری گوید: هرچند من با همه ٔ گردش و احتیاط طغرل را ندیده ام، اما از صفاتی که شنیده و در کتب دیده شده از نوع زردچشم است . بعد حکایت یک طغرل را نقل میکند که از چین برای بهرام گور آورده بودند. (فرهنگ نظام ج ٣ ص ٦٤٣). صاحب مجمعالفرس و حافظ اوبهی و مؤلف برهان و صاحب غیاث اللغات و آنندراج در فرهنگ خود لفظطغرل را بضم راء ضبط کرده اند. مؤلف آنندراج در فرهنگ خود آورده که : طغرل ؛ جانور شکاری و پادشاهی است واین ترکی است و بعضی گویند از ترکان تحقیق شده ترکی نیست . ظاهراً ترکی مغولستانی است . حکیم زلالی : ز بیمش اشک سیمابند در گل طغان و سنجر و بهرام وطغرل . خواجه سلمان : در جاه گرفتم که شدی طغرل و سنجر بنگر که کجایند کنون سنجر و طغرل . (از بهار عجم ). و در غیاث نوشته که طغرل نام پادشاهی از پادشاهان سلجوقی و بر وزن بلبل جانوری است شکاری طائر مثل باز وعقاب . (از برهان و مدار و سراج ). و در چهار شربت نوشته که تغرل به تای فوقانی در ترکی بهری را گویند که طائر شکاری معروف است . مؤلف گوید که طغرل مبدل همین است . (آنندراج ). ولف در فرهنگ شاهنامه گوید: ماکان در شاهنامه که طبع کرده همه جا طغرل را بفتح راء ضبط کرده است : بزد طبل و طغرل شد اندر هوا شکیبا نشد مرغ فرمانروا. فردوسی . که طغرل به شاخی برآویخته ست کنون بازدارش بگیرد به دست . فردوسی . ز دیدارشان چشم او خیره گشت ز باز و ز طغرل دلش تیره گشت . فردوسی . به برزین چنین گفت شاه جهان که امروز طغرل ز ما شد نهان . فردوسی . ابا بازداران صدوشصت باز دوصد چرخ و شاهین گردن فراز پس اندر یکی مرغ بودی سیاه گرامی تر آن بود در چشم شاه سیاهش دو چنگ و به منقار زرد چو زرّدرخشنده بر لاجورد همی خواندندیش طغرل بنام دو چشمش چنان چون پر از خون دو جام . فردوسی . دوصد باز و افزون ز سیصد خشین صدوشصت طغرل همه به گزین . اسدی (گرشاسب نامه ص ٣٠٤). سرش طغرل و تنش یکسر ز زر ز یاقوت چشم از زبرجدش پر. اسدی (گرشاسب نامه ص ٣١٣). بلی خجل شود آن باشه ای که ناگاهان به آشیانه ٔ او میهمان رسد طغرل ز جاه صاحب عادل ملک بگرداناد گزند چشم بدو طعن حاسد و عاذل . سوزنی . و رجوع به فرهنگ شعوری ج ٢ ص ١٦٥ شود.
طغرل . [ طُرِ / رُ ] (اِخ ) نام اونگ حاکم قبیله ٔ کرایت . صاحب حبیب السیر از جامعالتواریخ نقل میکند که در قدیم الایام در میان ترکان، پادشاهی بود و هشت پسر سیاه فام داشته، و بجهت سواد لون ایشان را کرایت میگفتند، یعنی گوشت سیاه و تمامی قوم کرایت که اونگ حاکم ایشان بوداز ذریت آن جماعتند، و معنی اونگ خان والی یک ولایت است و نام اونگ طغرل بود. (حبیب السیر چ خیام ص ١٩).
فرهنگ نامهای فارسی
نام مردانه