طسوج
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
طسوج . [ طَس ْ سو ] (معرب، اِ) مأخوذ از تسوی فارسی . معرب است . کرانه . ◄ ناحیه . ◄ چهاریک دانگ که دو حبه باشد. ج، طساسیج .(منتهی الارب ) (آنندراج ). تسو، یعنی چهار جو. (دهار). سه ثمن مثقال . (مفاتیح خوارزمی ). تسوی . (زمخشری ). مقدار دو جو میانه . ربع دانگ . بیست وچهاریک مثقال . و در رساله ٔ اوزان نوشته که طسوج بیست وچهارم حصه ٔ هر چیز را گویند. (غیاث اللغات ). درهم . درم، و هو فارسی معرب و وزن آن شش دانگ است و دانگ دو قیراط باشد و قیراط دو طسوج و طسوج دو جو میانه ... (منتهی الارب ): تو بگوئی نک دل آوردم به تو گویدت این دل نیرزد یک تسو. مولوی . و رجوع به تسو و استان و الجماهر ص ٤٩ و فرهنگ شعوری ج ٢ ص ١٦٢ و کتاب المعرب جوالیقی ص ٧٦ شود.
طسوج . [ طَس ْ سو ] (اِخ ) مرکز بلوک انزاب مرند.
طسوج . [ طَ ] (اِخ ) دهی از دهستان چرام بخش کهکیلویه ٔ شهرستان بهبهان در ٣٣هزارگزی جنوب خاوری چرام مرکز دهستان در ٣٤هزارگزی شمال خاوری شوسه ٔ آرو به بهبهان . کوهستانی و سردسیر و مالاریائی با ٩٠ تن سکنه . آب آن از چشمه و محصول آنجا غلات و حبوبات و لبنیات و میوه و عسل . شغل اهالی زراعت و حشم داری است . (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ٦).
فرهنگ املایی واژهدان
واژه ثبتشده در فرهنگ املایی
واژه ثبتشده در فرهنگ املایی