طرید
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
طرید. [ طَ ] (ع ص، اِ) رانده شده . نفی و دور کرده شده . (منتهی الارب ) (آنندراج ). شرید. رانده . مطرود. اخراج بلدشده . ◄ تنه ٔ درخت کج شده ٔ بی شاخ و برگ مانده . (منتهی الارب ) (آنندراج ). ◄ روز دراز. (منتهی الارب ) (آنندراج ). الطرید من الایام ؛ الطویل . (اقرب الموارد). ◄ آنکه بعد دیگری زاده شده باشد و اول هم طرید ثانی است . (منتهی الارب ) (آنندراج ). الذی یولد بعدک و انت ایضاً طریده . (اقرب الموارد). ◄ صید.(مهذب الاسماء). رجوع به طریدة شود. ◄ آنندراج گوید: خیرالمدققین میفرمایند که فعیل است بمعنی فاعل، از طرد که به معنی دور ساختن و گریزانیدن هوام و غیره است و آن کنایه از حمله باشد : طریدی نیاورد و زنگی نمود که پرگار بر نقطه تنگی نمود. نظامی . و در این بیت : طریدی برآورد و با روس گفت که خواهی همین لحظه در خاک خفت مراد از طرید آن کلام است که سامع از استماع آن هیبتی در دل گیرد و بیدل شود و از پیش حریف بگریزد : که در عرصه ٔ فکر صیدی کنم رجزخوان به میدان طریدی کنم (!). ظهوری (از آنندراج ). چه مرکبان را بر هم زندطرید و نبرد چه سرکشان را در هم کند طعان و ضراب . مسعودسعد. رجوع به طریدة شود. ◄ شعوری (ج ٢ ص ١٦٧ ب ) به معنی بازی در میدان آورده با این شاهد از میر نظمی : درآمد به میدان خرامان دگر نماید طرید و بلعب و هنر(!).
طرید. [ طَ ] (اِخ ) (... رسول اﷲ) لقب حکم بن ابی العاص است . رجوع به حکم بن ابی العاص و عقدالفرید ج ٢ص ١٦٩، ٢٢٣، ٢٢٤ و ج ٤ ص ١١٦ و ج ٥ ص ٤٠، ٦٣ شود.