طرار
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(طَ رّ) [ ع. ] (ص.)<BR>۱- کیسه بر.<BR>۲- عیار، دزد.<BR>۳- حیله گر.<BR>۴- تیززبان.<br>
فرهنگ فارسی معین
(طَ رّ) [ ع. ] (ص.) ۱- کیسه بر. ۲- عیار، دزد. ۳- حیله گر. ۴- تیززبان.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
طرار. [طَرْ را ] (ع ص ) کیسه بر. (منتهی الارب ) (مجمل اللغة).بمعنی عیار است که کیسه بر باشد. (برهان ). گره بر. (غیاث اللغات ) (آنندراج ). دزد. (غیاث اللغات ). دزد که آستین تا گریوان بشکافد. (مهذب الاسماء) : آنکه طرار است زر و سیم برد و این جهان عمر برد و پس چنین جای دگر طرار نیست . ناصرخسرو. دزدی طرار ببردت ز راه پره بر آن خائن طرار کن . ناصرخسرو (دیوان ص ٣٧٥). گرچه طراری و عیار جهان از تو عالم الغیب کجا خواهد طراری . ناصرخسرو. در کارهای دینی و دنیائی جز همچنان مباش که بنمائی زنهار تا بسیرت طراران ارزن نموده ریگ نپیمائی . ناصرخسرو. کز دو بال سریش کرده نشد هیچ طرار جعفرطیار. سنائی (دیوان ص ١٢١). شاه از بهر دفع ستمکاران است وشحنه برای خونخواران و قاضی مصلحت جوی طراران . (گلستان ). شاه وسرهنگ ره بدان نبرد دزد و طرارش از میان نبرد. اوحدی . ♦ امثال : شبرو طرارخیزد چون بیارامد عسس . ظهیر فاریابی . ♦ طره ٔ طرار ؛ موی پیشانی که دل رباید : تا غمزه ٔ خونخوار تو با ما چه کند تا طره ٔ طرار تو با ما چه کند. ؟(از نسخه ٔ خطی از لغت نامه ٔ اسدی ). ◄ گربز. (صحاح الفرس ). ◄ تیززبان . (غیاث اللغات ).
طرار. [ طِ ] (ع اِ) ج ِ طرة.
طرار. [ طُ ] (اِخ ) شهرکی است [ بماوراءالنهر ] که اندر وی مسلمانان و ترکانند و جای بازرگانان است . (حدود العالم ). مخفف اطرار و رجوع به طراربند و اطرار شود : ای بی بصر حکایت بختنصر مگوی وز سامری هزار سمر یادگار گیر بغداد را به طرفه ٔ بغداد باز ده واندر کمین بصره نشین و طرار گیر. سنائی .
مترادف و متضاد واژهدان
جیببر، دزد، راهزن، سارق، تردست، شبرو، عیار، غارتگر، گردنهبند دلربا، زیبا زیرک، مکار