طبع
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(~.) [ ع. ] (اِ.)<BR>۱- ذات، سرشت.<BR>۲- استعداد شعر گفتن داشتن.<br>
فرهنگ فارسی معین
(~.) [ ع. ] (اِ.) ۱- ذات، سرشت. ۲- استعداد شعر گفتن داشتن.
(طَ) [ ع. ] (مص م.) ۱- مهر کردن، سر زدن. ۲- نقش کردن. ۳- چاپ کردن.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
طبع. [ طِ ] (اِخ ) نام جوئی است و در شعر لبید آمده است . (معجم البلدان چ مصر ج ٦ ص ٢٨).
طبع. [ طَ ب َ ] (ع اِ) گناه . جناح . ذنب . بزه . ◄ عیب . آک . آهو. هر قبیحه ای که باشد. نقیصه . ◄ زنگ . (منتهی الارب ). چرک . ریم . زنگار. (ربنجنی ) (مهذب الاسماء). ◄ جوی خرد. ج، اطباع . (مهذب الاسماء).
طبع. [ طَ ب َ ] (ع مص ) زنگ گرفتن شمشیر و جز آن . (منتهی الارب ). زنگار گرفتن . شوخگن شدن . (تاج المصادر). ◄ ریمناک شدن مرد. (منتهی الارب ). چرکین شدن . آلوده شدن بعار. (تاج المصادر). ◄ کاهل و دون همت گردیدن مرد. منه : فلان یطبع؛ یعنی او را در مکارم امور نفاذی نیست ؛ بلکه در رذائل امور منهمک و مستغرق است، مانند: شمشیر زنگ آلوده . (منتهی الارب ). ◄ کاهل شدن . (تاج المصادر).
مترادف و متضاد واژهدان
چاپ، نشر خو، سرشت، شیمه، منش، نهاد ذوق، قریحه، شاعری تمایل، گرایش، رغبت، میل قریحه، استعداد طبیعت، مزاج ذائقه رغبت، میل هریک از چهار عنصر اصلی هریک از چهارخلط اصلی، اخلاط چهارگانه سلیقه، پسند
واژگان فارسی سره واژهدان
نهاد، منش، گوهر، سرشت، چاپ
واژگان قرآن
طَبَعَ اللّهُ عَلى قُلُوبِهِم «طبع» به معناى «مُهر نهادن»، اشاره به این است که: گاهى براى این که مثلاً کسى دست به محتواى صندوقى نزند و درِ آن را نگشاید، آن را محکم مى بندند و بعد از بستن، با نخ مخصوصى محکم مى کنند، و روى آن مهر مى زنند که اگر آن را بگشایند، فوراً معلوم خواهد شد. این تعبیر در اینجا کنایه از نفوذناپذیرى مطلق است.(11)