طامع
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(مِ) [ ع. ] (اِفا.)<BR>۱- آزمند، حریص.<BR>۲- امیدوار.<br>
فرهنگ فارسی معین
(مِ) [ ع. ] (اِفا.) ۱- آزمند، حریص. ۲- امیدوار.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
طامع. [ م ِ ] (ع ص ) آزمند. حریص . طمعکار. با طمع. طمعکننده . طمعدارنده . ◄ امیدوار. (منتهی الارب ) (آنندراج ). آرزوخواه . ج، اطماع . عاسم ؛ مرد طامع. (منتهی الارب ) (قطرالمحیط) : دل مرد طامع بود پر ز درد به گرد طمع تا توانی مگرد. فردوسی . ابومنصور اسفنجانی را در زعامت جیوش خراسان طامع کرد. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ص ١٥١). در ولایت طامع شد و لشکری سر ایشان فرستاد. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ص ٢١٧). از الوهیت زند در جاه لاف طامع شرکت کجا باشدمعاف . مولوی . طمع را سه حرف است هر سه تهی از آن نیست مر طامعان را بهی . سلمان ساوجی . مرا گر تو بگذاری ای نفس طامع بسی پادشاهی کنم در گدائی . حافظ.
مترادف و متضاد واژهدان
امیدوار، چشمبهراه آزمند، حریص، طمعکار، طمع ورز (متضاد: قانع، خشنود، قناعتپیشه)