طالب
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(لِ) [ ع. ] (اِفا.)<BR>۱- جوینده، خواهان.<BR>۲- دانشجوی علوم دینی ؛ ج. طلاب.<br>
فرهنگ فارسی معین
(لِ) [ ع. ] (اِفا.) ۱- جوینده، خواهان. ۲- دانشجوی علوم دینی ؛ ج. طلاب.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
طالب . [ ل ِ] (اِخ ) ابن عثمان بن محمد، ابواحمدبن ابی غالب الازدی النحوی البصری . وی از ابوبکربن الانباری نحو فراگرفت، و در فنون عربیت بارع، و عارف به لغت بود، در پایان زندگانی نابینا شد. ولادت وی در ٣١٩ و در ٣٩٦ هَ . ق . در روزگار خلافت القادر باللّه درگذشت .(معجم الادباء ج ٤ ص ٢٧٤). رجوع به عنوان قبل شود.
طالب . [ ل ِ ] (اِخ ) ابن محمدبن قشیط، ابواحمد، المعروف به ابن السراج النحوی . وی واقف به علوم عربیت بود، و چیره بر آن . نحو را از ابوبکربن الانباری آموخت . او راست : مختصری در نحو، و کتاب عیون الاخبارو فنون الاشعار، در ٤٠١ هَ . ق . وفات کرد. (معجم الادباء ج ٤ ص ٢٧٤) (روضات ص ١٦١ بدون ذکر تاریخ وفات ).
طالب . [ ل ِ ] (اِخ ) ابن علی ابهری علوی حسینی .شیخ منتجب الدین قمی در فهرست خود گوید وی فقیه صالح واعظ بود و نزد شیخ جلیل محیی الدین بن الحسین بن المظفر الحمدانی حدیث آموخت، صاحب امل الاَّمل در حق او گوید: عالم و فاضل محقق و عابد و مردی صالح و ادیب و شاعر بوده . او راست : رسائل و مراثی الحسین علیه السلام . دیوانی نیز دارد، و از معاصرین است . (روضات ص ٣٣٥).
مترادف و متضاد واژهدان
جوینده (متضاد: مطلوب) خواهنده، خواهان، خواستار، مایل محصل، تلمیذ، طلبه (متضاد: استاد) سالک (متضاد: پیر، مرید، مرشد)
واژگان فارسی سره واژهدان
کاممند، دانشجو، جوینده، پژوهنده
فرهنگ نامهای فارسی
نام مردانه
واژگان قرآن
الطّالِبُ وَ الْمَطْلُوبُ در این که منظور از «طالب» چیست؟ حق آن است که «طالب» در این آیه عبادت کنندگان بت ها هستند. بعضى از مفسران نیز، احتمال داده اند: «طالب» اشاره به مگس است. بعضى دیگر، «طالب» را بت ها دانسته اند.(7)