ضمن
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(ض) [ ع. ] (اِ.) درون، میان.<br>
فرهنگ فارسی معین
(ضَ مِ) [ ع. ] (ص.) ۱- بیمار در جای بمانده، زمین گیر. ۲- عاشق.
(ض) [ ع. ] (اِ.) درون، میان.
(ضَ مَ) [ ع. ] (مص ل.) ۱- برجای ماندن. ۲- عاجز شدن.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
ضمن . [ ض ِ ] (ع اِ) ضمن الکتاب ؛ طی آن است . گویند: کان ذلک فی ضمنه ؛ ای طیّه . (منتهی الارب ). شکن و نورد کتاب و جز آن . (منتخب اللغات ). اندرون . (غیاث ) : و رهینه ٔ دوام ملک در ضمن آن به دست آید. (کلیله و دمنه ). عتبی می گوید و آن رساله را به اشارت سلطان در ضمن شرح حال امیر نصر ثبت کردم . (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ص ٤٤٢). ♦ ضمناً ؛ در ضمن . ♦ ضمن اللفظ ؛ صنعتی است در شعر که از میان لفظی، لفظ دیگر مذکور سازند، چنانکه در این بیت : تو بی نظیر جهانی و من نظر نکنم بجانبی که ندارد رخ تو تاب نظر. ؟ (از آنندراج و غیاث ). ♦ ضمن صحبت ؛ در میان سخن . در اثناء کلام .
ضمن . [ ض َ م َ ] (ع مص ) بر جای ماندن و عاجز شدن . (منتهی الارب ). بر جای ماندن . (منتخب اللغات ). برجاماندگی . (منتهی الارب ) ( منتخب اللغات ). زمین گیری . ◄ پذیرفتن چیزی را. (منتهی الارب ).
ضمن . [ ض َ م ِ ] (ع ص ) عاشق .(منتهی الارب ) (منتخب اللغات ). ◄ بیمار در جای بمانده . زمینگیر. ج، ضُمَنی ̍. (مهذب الاسماء). برجای مانده و مبتلی شده ٔ بمرض . (منتخب اللغات ). برجای مانده و مبتلی در عاهت بدنی، و فی الحدیث : مَن اَکتب ضمناً بعثه اﷲ ضمناً؛ ای من کتب نفسه فی دیوان الضمنی او الزمنی لیعذر عن الجهاد بعث کذلک .
مترادف و متضاد واژهدان
اثنا، حین، خلال، طی بین، داخل، درون، میان
واژگان فارسی سره واژهدان
میانه، میان، درون، درکنار، توی، با، افزونبر، افزون بر، افزون