ضمد
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
ضمد. [ ض َ م َ ] (ع اِ) کینه . (منتهی الارب ) (منتخب اللغات ) (مهذب الاسماء). ◄ حق دیرینه از دیت یا دین . گویند: ضمد عند فلان ؛ ای الغابر من الحق من معقلة او دین . (منتهی الارب ). بقیه ٔ حق کسی از دین و دیت . (منتخب اللغات ).
ضمد. [ ض َ ] (ع ص ) تر از درخت و خشک آن، گویند: شبعت الابل من ضمد الارض ؛ ای من رطبها و یابسها. (منتهی الارب ). تر و خشک درخت . (مهذب الاسماء). خشک و تر. (منتخب اللغات ). ◄ بهترین از گوسفندان و ردی ٔ آنها. (منتهی الارب ). گوسفندان خوب . (منتخب اللغات ). خرد و بزرگ از گوسفند. ج، اضماد. (مهذب الاسماء). ◄ فربه و لاغر (از اضداد است ). (منتهی الارب ) (منتخب اللغات ). ◄ زبون . (منتخب اللغات ).
ضمد. [ ض َ ] (اِخ ) جایگاهی است میان مکه و یمن در طریق تهامة. (معجم البلدان ).