ضمان
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(ضَ) [ ع. ]<BR>۱- (مص م.) پذیرفتن، بر عهده گرفتن وام دیگری را.<BR>۲- (اِمص.) ضمانت.<BR>۳- ملتزم شدن به این که هرگاه کسی به عهد خود وفا نکرد از عهدة خسارت برآید.<br>
فرهنگ فارسی معین
(ضَ) [ ع. ] ۱- (مص م.) پذیرفتن، بر عهده گرفتن وام دیگری را. ۲- (اِمص.) ضمانت. ۳- ملتزم شدن به این که هرگاه کسی به عهد خود وفا نکرد از عهده خسارت برآید.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
ضمان . [ ض َ ] (ع مص ) کفیل شدن . (منتخب اللغات ). در عهده شدن . ضامنی . (غیاث ). ضمانت . پایندانی . (مهذب الاسماء). عهدان . عُهیدی . (منتهی الارب ). پذیرفتاری . (دهار). پذرفتاری . پذیرفتن . (منتخب اللغات ).پذرفتن چیزی را. (منتهی الارب ). پذیرفتکاری کردن . (زوزنی ) (تاج المصادر). تاوانداری . کفالت : زهی شهریاری که گوئی ز ایزد به رزق همه عالم اندر ضمانی . فرخی . سپاهسالاری دادیم ترا امروز چون در ضمان سلامت بنشابور رسیم خلعت بسزا فرموده آید. (تاریخ بیهقی ص ٣٤). چون در ضمان سلامت بغزنین بازآییم بخدمت باید آمد. (تاریخ بیهقی ص ٢٠٧). چون در ضمان سلامت و نصرت ببلخ رسیدیم ... (تاریخ بیهقی ص ٢٠٨). چون در ضمان سلامت همگان بدرگاه رسند ما نیز اقتدا به خان کنیم . (تاریخ بیهقی ص ٢١٣). چون ببلخ رسیم در ضمان سلامت آن را پیش خواهیم گرفت . (تاریخ بیهقی ص ٨٤). چون در ضمان سلامت آنجا رسیم گروهی از ترکمانان فروگرفته آید. (تاریخ بیهقی ص ٤٠٥). طاهر را مثال بود تا مال ضمان گذشته و آنچه اکنون ضمان کرده اند بطلبد. (تاریخ بیهقی ص ٣٤٥).فرمود که مال ضمان را از باکالیجار والی گرگان بباید خواست . (تاریخ بیهقی ص ٣٨٣). تا مزاج روح ماند معتدل درعهد تو دانه ٔ جو در ضمان حفظ کافور آمده . لامعی . صد عید چنین ضمان کند عمر دولت به ازین ضمان ندیده ست . خاقانی . گو چرخ مکن ضمان روزی همت بدل ضمان ببینم . خاقانی . عدل همام گفت که ما حرز امتیم ما در ضمان خلق و خدا در ضمان ماست . خاقانی . او سال را بدولت و تأیید ضامن است نوروز تازه روی ز روی ضمان اوست . خاقانی . به ایمانی بلیغ و ضمانی وثیق زن را بخانه آورد. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ص ٣٤٦). در ضمان نصرت و کنف قدرت روی با غزنه نهاد. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ص ٣٠٤ و ٣٠٥). امیر نصر در کنف اقبال و دولت و ضمان تأیید و نصرت روی به مستقر عزّ خویش نهاد. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی صص ٢٢٥ - ٢٢٦). بدارید چندی کف از دامنش وگر می گریزد ضمان بر منش . سعدی (بوستان ). ♦ ضمان کردن ؛ متعهد گردیدن . ضمانت کردن . پایندانی . بر عهده گرفتن : با او به وفا ملک ضمان کرد و نکرده ست با هیچ ملک ملک بدینگونه ضمانی . فرخی . ترا خدای بر اعدای تو مظفر کرد چنانکه کرد به سیصدهزار فتح ضمان . فرخی . عبدوس دست داد و وفا را ضمان کرد و وی را بپذیرفت . (تاریخ بیهقی ص ٢٣٦). حیلتها کرده ام و این سیاح را مالی بداده و مالی ضمان کرده که بحضرت صله یابد. (تاریخ بیهقی ص ٣٢٧). سرهنگان را سلطان مسعود... گفته بود که گوش به یوسف می دارید... و آن ناجوانمرد این ضمان بکرد. (تاریخ بیهقی ). درماندگان کم درمی را سخای او از دل همی بحاصل هستی کند ضمان . مسعودسعد. اگر ز عارضه ٔ معصیت شکسته دلی ترا شفاعت احمد ضمان کند بشفا. خاقانی . از خشکسال حادثه در مصطفی گریز کاینک بفتح باب ضمان کرد مصطفی . خاقانی . ♦ ضمان گرفتن ؛ متعهد شدن . بر عهده گرفتن : بختش چو روی داد به نیکی همان زمان دولت بکارهای بزرگش ضمان گرفت . مسعودسعد. از حضرت سلطان در قبول معذرت و احماد طاعت او مثال فرستادند و او را در ضمان امان گرفتند. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ص ٣٤٣). امیر سیف الدوله بعد از سکون ثایره ٔ جنگ و خمود نایره ٔ حرب او را امان داد ودر ضمان عنایت و رعایت گرفت و از گذشته درگذشت . (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ص ١٩٥). ♦ ضمان نهادن ؛ ضمان شدن . رهن نهادن : گفت نی برخیز نَبْوَد زین زیان من سرو جان می نهم رهن و ضمان . مولوی . صاحب کشاف اصطلاحات الفنون گوید: ضمان بالفتح و تخفیف المیم، هو الکفالة کما یجی ٔ فی محلّه و الصحیح ان ّ الضّمان اعم ّ من الکفالة لأن ّ من الضّمان ما لایکون کفالة کما یظهر من تفسیر ضمان الغصب و هو عبارة عن ردّ مثل الهالک ان کان مثلها او قیمته ان کان قیمیاً. و تقدیر ضمان العدوان بالمثل ثابت بالکتاب . و هو قوله تعالی : فمن اعتدی علیکم فاعتدوا علیه بمثل ما اعتدی علیکم . (قرآن ١٩٤/٢). و تقدیره بالقیمة ثابت بالسنة و هو قوله علیه الصّلوة و السّلام : من اعتق شقصاً له فی عبد قُوّم علیه نصیب شریکه أن کان موسراً. و کلاهما ثابت بالاجماع المنعقد علی وجوب المثل او القیمة عند فوات العین . هکذا فی کلیات ابی البقاء. ♦ ضمان الغصب ؛ مایکون مضموناً بالقیمة. (تعریفات ). ♦ ضمان بالسبب ؛ الزامی که هنگام قتل حیوانی بطور غیرمستقیم (بسبب ) متوجه زائر بیت اﷲ شود. ♦ ضمان بالمباشرة ؛ ضمانی که متوجه زائر بیت اﷲ هنگام مباشرت به کشتن حیوانی شود. ♦ ضمان بالید ؛ ضمانی که از قبض حیوانی که شکار و خوردن آن هنگام حج ممنوع است متوجه زائر شود. ♦ ضمان جریره ؛ (اصطلاح فقه )قراردادی که بموجب آن شخصی در مقابل شخص دیگر متعهدمی شود که او را کمک کند و خسارات ناشی از جرم او رابعهده ٔ خود گیرد و در عوض وارث او باشد. ضمان جریره ممکن است تعهدات مزبوره را بعهده ٔ هر دو طرف قرار دهد و در هر صورت کسی که متعهد می شود طرف دیگر ضمان جریره را وارث خود قرار دهد لازم است خویشی نسبی نداشته باشد. ♦ ضمان درک ؛ هو التزام تلخیص المبیع عند الاستحقاق او ردّ الثمن الی المشتری بأن یقول تکلفت بما یدرکک فی هذا البیع. کذا فی الجرجانی . (کشاف اصطلاحات الفنون ). ♦ ضمان رهن ؛ هو کونه مضموناً بالاقل ّ من الدَّین او القیمة. کذا فی الجرجانی . (کشاف اصطلاحات الفنون ). ♦ ضمان مبیع ؛ و هو کونه مضموناً بالثمن، سواء کان مثل القیمة او اقل او اکثر. کذا فی الجرجانی . (کشاف اصطلاحات الفنون ). ♦ ضمان منفعة البضع ؛ ضمانی که به منعکننده ٔ از تمتع از زنان متوجه گردد. ◄ برجای ماندگی . (منتهی الارب ) (منتخب اللغات ). بر جا ماندن . (منتهی الارب ). ◄ زمین گیر شدن . زمان . ◄ حُب ّ. (منتهی الارب ). ◄ (ص، اِ) به معنی ضامن . پایندان : من که بونصرم ضمانم که از آلتونتاش جز راستی و طاعت نیاید. (تاریخ بیهقی ). شکر خدا از آنکه جوانست شاه ما مر مرد را ببخت جوانی بود ضمان . ازرقی . در باغ چمن ضامن گل گشت ز بلبل آن روز که آوازه فکندند خزان را اکنون چمن باغ گرفتار تقاضاست آری بدل خصم بگیرند ضمان را. انوری . ملک بیک حمله ضبط کردی احسنت این ظفرت بر خلود ملک ضمانست . ؟
ضمان . [ ض ِ] (ع اِ) اندرون نامه . ج، اَضمان . (مهذب الاسماء).
ضمان . [ ض َ ] (اِخ ) ابن بشیر انصاری . وی به امر یزیدبن معاویه با سی سوار امام علی بن الحسین (ع ) و اسرای اهل البیت را همراه خود از شام بمدینه برد. (از حبیب السیر ص ٢٨).
واژگان فارسی سره واژهدان
پذیرفتن