ضم
/vâže/
لغتنامه دهخدا
ضمیر<br>
(ضَ مّ) [ ع. ] (مص م.) گرد آوردن، جمع کردن.<br>
فرهنگ فارسی معین
(ضَ مّ) [ ع. ] (مص م.) گرد آوردن، جمع کردن.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
ضم . [ ض ِم م ] (ع اِ) ضِمام . بلای سخت (قال کأنه تصحیف و الصواب بالصاد المهملة). (منتهی الارب ).
ضم . [ ض َم م / ض َ ] (از ع، مص ) فراهم آوردن چیزی را بچیزی . (منتهی الارب ) (منتخب اللغات ). فراهم آوردن . (دهار). وا هم آوردن . (تاج المصادر) (زوزنی ). پیوستن : ضم کردن چیزی بچیزی ؛ اضافه کردن . افزودن . فزودن : قاضی ابوطاهر عبداﷲبن احمد التبانی را با وی ضم کرده شد. (تاریخ بیهقی ص ٢٠٩). با بقای تو کامرانی جفت با مراد تو شادمانی ضم . مسعودسعد. درحال بگوش هوش من گفت وصف تو که با ضمیر شد ضم . خاقانی . چشمه ٔ خور بوسه داد خاک درش سایه وار زاده ٔ خور دید لعل با کمرش کرد ضم . خاقانی .
ضم . [ ض َم م ] (ع اِ) ضَمّه . پیش (حرکت ).«». اعراب در بر. (مهذب الاسماء). نام حرکت که آن راپیش گویند مگر در کلمه ٔ مبنی . و بدان که حرکت پیش را ضم از آن نامند که به ضم الشفتین یعنی فراهم آمدن هر دو لب حاصل می شود. (غیاث ) (آنندراج ) : ز ضم نهادند اعرابش از چه شد مکسور بجزم کردند او را چرا بود مُدغم . مسعودسعد.
واژگان فارسی سره واژهدان
پیش