ضغبوس
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
ضغبوس . [ ض ُ ] (ع اِ) خیار. (منتهی الارب ) (منتخب اللغات ). خیارخرد. (مهذب الاسماء). بادرنگ ریزه . (منتهی الارب ). خیار ترشی . خیار قاشقی . ◄ خربزه ٔ نارسیده را گویند که کالک باشد . (برهان قاطع). سفچه ٔ کوچک . (خلاص ). کنبزه . خرچه . قثاء کوچک و خربزه ٔ نارس است، و نباتی را نیز نامند که شبیه است به هلیون آنچه بر روی زمین ظاهر است سبز و برگش قاطع باه است و آنچه در زمین است سفید و شیرین و محرک باه است و مأکول و بجهت خوبی طعم، داخل کشک و ماست کنند و جهت تندی صفرا مفید است . (تحفه ٔ حکیم مؤمن ). حُضض . (اختیارات بدیعی ). ◄ خاری است که شتر خورد یا گیاهی است مانا به هلیون . ج، ضغابیس . (منتهی الارب ). ابوحنیفه گوید: ساق آن بعینها هلیون باشد، آنچه از ساق بیرون خاک است سبز و ترش و آنچه درون خاک است سپید و شیرین است و هر دو جزء مأکول باشد و چون خشک شود بریزد و باد آن را بپراکند. و خیار ریزه را نیز ضغبوس نامند. (ابن البیطار) . ج، ضغابیس . ◄ شاخ یزبن . (منتهی الارب ). ◄ بچه ٔ روباه . ◄ (ص ) مرد ضعیف و ناتوان . (منتهی الارب ). مرد سست . (مهذب الاسماء). مرد ریزه .(منتخب اللغات ). مردم ضعیف و لاغر. (برهان قاطع). ◄ شتر میانه سال و میانه تن . (منتهی الارب ).